| هایپر مدیا | مرکز جامع خدمات رسانه ها / نگارش روزنامه |
|
|
|
اندازه فونت |
|
پرینت |
|
برش مطبوعاتی |
|
لینک خبر | جابجایی متن |
|
نظرات بینندگان |
مروری اجمالی بر سیر تحولات فیلمسازی حاتمیکیا
از فکر تا فیگور / نعمتالله سعیدی
برای بررسی سیر تحولات سینمایی حاتمیکیا، برای نقد روند حرکت او به آغوش نهچندان مهربان سینمای روشنفکری، برای حرف زدن از کارگردانی که از «دیدهبان» و «مهاجر» به «آژانس شیشهای» رسیده و از «ارتفاع پست» و «بهنام پدر» به «گزارش یک جشن» چند راه وجود دارد
برای بررسی سیر تحولات سینمایی حاتمیکیا، برای نقد روند حرکت او به آغوش نهچندان مهربان سینمای روشنفکری، برای حرف زدن از کارگردانی که از «دیدهبان» و «مهاجر» به «آژانس شیشهای» رسیده و از «ارتفاع پست» و «بهنام پدر» به «گزارش یک جشن» چند راه وجود دارد. نخست اینکه به تاریخ مراجعه کنیم و کارنامه خود آقای حاتمیکیا، یعنی نقد و بررسی تک - تک آثار ایشان، که این راهیست طولانی. گذشته از این، وقتی مقصد نهایی «گزارش یک جشن» باشد، دستکم آدمی مثل نگارنده، اصلا حال و حوصلهاش را ندارد. مثل این میماند که برای رفتن از تهران به کویر لوت، مسیری زیگزاگ را انتخاب کنی و از رامسر به ساوه، به چالوس، به رباط کریم و... .
راه دوم مراجعه کردن به همین فیلمهای امسال جشنواره فجر است. خیلی از مراحل سیر تحولات فنی و فکری حاتمیکیا در همین جشنواره امسال هم وجود داشت. خیلیها با ارتفاعهایی پستتر به میدان آمده بودند و بعضیها مهاجرتر.
راه سوم راهیست که ما انتخاب میکنیم. یعنی میانبر زدن و مرور اجمالی و اکتفا کردن به اشاراتی پراکنده و ذکر سرفصلهای چنین بحث و بررسی مفصلی؛ مثلا «حامد کلاهداری» امسال «پایاننامه» را ساخته بود. «پایاننامه» از نظر رویکرد دفاع مقدسی (وقتی ماهیت اصیل این جنگ را فکری و فرهنگی در نظر بگیریم)، فیلمی است که به «مهاجر» حاتمیکیا شبیه بود. اجازه دهید فهرستوار ادامه دهیم.
1- «بانو» کیست؟ این بانوی فیلم اخیر «حاتمیکیا»، مثلا بناست چهکسی باشد؟ اولا نهتنها «بانو»، بلکه اکثر شخصیتهای «گزارش یک جشن» آدمهایی هستند که اگر فارسی هم حرف نمیزدند؛ معلوم نبود کی هستند. این آدمها متعلق به کدام طبقه اجتماعی، کدام گروه فکری، کدام دین و مذهبی هستند؟ معلوم نیست! خود آقای حاتمیکیا در جلسه مطبوعاتی فیلمش تأکید داشت که اصلا دنبال اینچنین آدمهایی در اطراف خودتان نگردید. قاعدتا معنای این حرف این است که اینها آدمهایی سمبلیک هستند. یعنی اینکه خودشان بودایی هستند یا مریخی، مهم نیست. جانور هم که نمیتوانند باشند؟! پس لابد فقط نماد و سمبل هستند. حالا این «بانو» بناست من و شمای مخاطب را به یاد چهکسی بیندازد؟ اگر بگوییم خانم «رهنورد» که از همین الان قضیه زیادی سیاسی میشود! پس بگوییم مثلا خانم «شیرین عبادی»، برنده جایزه نوبل و یک شخصیت جهانی. یا خانم «جمیله کدیور»، بالأخره یک خانم روشنفکر و باکلاس؛ غیر از اینکه نیست؟ مگر اینکه بگوییم که نه واقعی هستند، نه سمبلیک... همین را میخواهم عرض کنم! حاتمیکیا فیلمی ساخته که نه دوست دارد شخصیتهایش واقعینما باشند، نه جرأت میکند بگوید سمبل فلانی و بهمانی هستند. یعنی احتمالا هرچه قضیه مبهمتر باشد، به مذاق ایشان خوشتر است.
2- بانو رییس است. خانم رییس؛ رییس یک بنگاه ازدواج. در این بنگاه مشتریها عبارتند از: آقایان و خانمهایی که بهدنبال همسر میگردند. خانم رییس اینها را راهنمایی میکند؛ ارشاد میکند؛ سطح فکرشان را بالا میبرد؛ با هم آشنایشان میکند؛ و نهایتا مراسم عقد و عروسی... .
بانو راه میرود؛ بانو از این اتاق به آن اتاق راه میرود و میایستد. برمیگردد و به دوربین (یعنی من و شمای مخاطب) خیره میشود. بانو غصه میخورد. بانو آه میکشد. بانو لبخند میزند. بانو مهربانی میکند. بانو تساهل و تسامح از خود صادر کرده و بانو تحمل و ظرفیت نشان میدهد. بانو... همهکار میکند، غیر از جواب روشن به آدم دادن! بانو هرچقدر بخواهی فیگور دارد، اما بهندرت منطق و استدلال خرج میکند. بانو اصلا با فیگور فکر میکند. با فیگور حرف میزند. با فیگور استدلال میکند. بانو اصلا کاری به منطق و فلسفه ندارد. خیلی که گیر بدهی و از او در مورد چیزی توضیح بخواهی چندتا متلک میشنوی؛ بانو اگر مجبور شود، اگر هیچ چارهای نداشته باشد، فقط به چند گوشه و کنایه دوپهلو اکتفا میکند. بانو برای مجاب کردن مخاطب حاضر است از یک دودکش بلند 50 - 40 متری بالا برود و با سر و صورتی دودی و سیاه از آن طرف با نردبان پایین بیاید، اما حاضر نیست هیچ بحثی روشن مطرح شود و از او جواب روشن بخواهند. بانو برعکس حاج کاظم آژانس شیشهای که سینهای پر از حرف داشت و درد؛ برعکس حاج کاظم که اول برای مدیر آژانس کلی منطق و استدلال ردیف کرد و وقتی دید یارو حرفحساب حالیاش نمیشود، دست به اسلحه برد و شروع کرد به شعار دادن؛ برعکس حاجکاظم که فشار حرف و استدلال و منطق گلویش را گرفته بود و فشار میداد و...، فقط فیگور دارد. بانو برعکس حاج کاظم اول فیگور دارد و فوق آخر متلک و مبهمگویی. چرا؟ اما «پایاننامه» مثل فیلمهای قدیمی آقای حاتمیکیا دقیقا برعکس است، پایاننامه از همان سه یا چهار دقیقه اول دارد بحث میشود، رسما مسأله ولایتفقیه و دشمنی آمریکا با این مردم و لزوم تن دادن به قواعد بازی و... را مطرح میکند. «پایاننامه» اول استدلال میکند، اول فکر و اندیشه مخاطب را هدف میگیرد. بعد شروع میکند به فیگور آمدن و شعار دادن. در «پایاننامه» تنها شخصیتها مبهم نیستند، که حتی از شخصیتهای سیاسی واقعی هم علنا اسم برده میشود. «پایاننامه» از همان چند دقیقه نخست، بلکه از همان سکانس آغازین، تکلیف خودش و مخاطبش را روشن میکند. برای همین مخاطب مخالف از همان سکانس آغازین متوجه میشود تکلیفش چیست؟ سوت کشیدن و هو کردن و... حتی ممانعت کردن از اینکه دیالوگهای فیلم شنیده شود؛ به حضراتی اشاره میکنم که در سینمای برج میلاد، هوچیگری کردند، آنهم بدون اینکه قبلا فیلم را دیده باشند، چرا؟ چون حامد کلاهداری مرد و مردانه از همان اول تکلیف خودش را مشخص کرده بود. البته رسانه امروز یعنی هوچیگری. حیف که فرصت نیست توضیح بدهیم رسانهای مثل بیبیسی اصلا ذاتش هوچیگریست. کدام فکر و فرهنگ؟ این همین سیر تکوینی آقای حاتمیکیاست. او در کارهای اولیهاش مثل «وصل نیکان» آنقدر شعار میداد و موضعگیری روشن میکرد که گاهی کار خراب میشد. خیلی طول کشید که کارگردانی یاد بگیرد. انصافا سطح کیفی دومین کار حامد کلاهداری با کارهای ضعیف اولیه حاتمیکیا قابلمقایسه نیست.
3- پرویز پرستویی آژانس را با «به نام پدر» مقایسه کنید. قهرمان فیلمهای حاتمیکیا از آژانس به بعد شروع میکنند به ساکتتر شدن، بهجایش فیگور و ادا و اطوارهایشان بیشتر میشود و تکامل مییابد، وگرنه حاتمیکیا از نظر هنر و تکنیک در آژانس متوقف شد. او تعلیق و ریتم را با آژانس تکمیل کرد. باقی سیر فیلمسازی او در واقع سیر و سیاحت خرش بود که از پل گذشته بود. خری که حالا یک طرف خورجینش پول است و یک طرفش اعتبار و شهرت. سیر فیلمسازی او حرکت از حاج کاظم و عباس است به بانوهای اول و دوم فیلم اخیرش. حاج کاظم یک مرد بود. مرد رزمندهای که حالا مسافرکش است. مردی در ظاهر خشن و سختگیر و اهل خطر، اما در باطن برعکس. و حالا بانویی دقیقا برعکس؛ حاتمیکیا هرچه روشنفکرتر شد زنهای فیلمش پررنگتر شدند. به این میگویید مادهگرایی! امیدوارم برداشت فمینیستی از حرفم نکنید! میدانید منظورم چیست؟ مثلا الان به آقای حاتمیکیا (مثل اکثر روشنفکران بههر حال طرفدار دنیای غرب) فقط کافیست بگویید: اصل مترقی ولایت فقیه، راه سرخ شهادت، حضرت اباعبدالله الحسین، شب اول قبر، استکبار جهانی، صهیونیسم، مرفهین بیدرد، مظلومان تاریخ، قصاص و رجم زناکاران، مبارزه با بدحجابی و... فورا ترش میکند. متوجهاید چه عرض میکنم؟ کاری ندارم نهایتا - اگر مجبور شود - چه خواهد گفت، اما اول ترش میکند. «بانو» یکجوری حقارتآمیز به آدم نگاه میکند که اصلا رویت نمیشود بپرسی: «در این بنگاه مسائل شرعی محرم و نامحرم رعایت میشود؟ اگر دختر و پسرهای جوان در یک اتاق تنها بگذارید... خدای نکرده... حالا یکوقت شیطان گولشان بزند... منظورم این است که... هیچی، شوخی کردم. گفتم حال و هوایمان عوض شود...» (یعنی اصلا جرأت نمیکنی بگویی، از معصوم علیهالسلام روایت داریم: اگر یک زن و مرد نامحرم خلوت کنند، نفر سوم شیطان است).
فرصت حقیر تقریبا تمام شد. حرکت از عملگرایی بهسوی گفتمان بازی، از غیرت دینی به حالتهای عشقی (در اتمسفر دوستدختربازی و این حرفها) از دو انگی به واه خدا مرگم بده (!) از فریاد و شعار به فیگور ادا و اطوار و... و در یک کلام سیر تحول یک فیلمساز از فکر و استدلال به کنایه و ابهام و هر چیزی که احساسات مخاطب را هدف بگیرد، اینها سیر تحول «حاتمیکیا»ست. این نکته را دستکم نگیرید! فکر و فلسفه در بین اکثر روشنفکران ما تعطیل است. وگرنه «بانو» به چه بهانه و دلیلی جوانهایش را به خیابان میکشد؟ اگر یکی این وسط نفله شد، آیا شهید است؟ شهید چه راهی؟ چرا حاتمیکیا هم مثل سران فتنه و بسیاری از نحلههای روشنفکری ما، گمان میکند نخستین و مهمترین مشکل جوانان ما محدودیتهای جنسی است؟ جوانها اگر شغل و درآمد داشتند، چه مشکلی با ازدواج دارند؟ منظورتان از شناخت قبل از ازدواج، لاس زدن که نیست؟ اگر هست، چرا حداقل واضح حرفتان را نمیزنید؟ تمام استدلالها و فلسفه و منطقهای «گزارش یک جشن» را مچاله کنی و عصارهاش را بگیری، این میشود که: «در مورد روابط قبل از ازدواج دختر و پسرهای نامحرم سخت نگیرید.» حاتمیکیا میخواهد با همین یک استدلال - که تازه خودش کلی تبصره و اما و اگر دارد - کل نظام سیاسی و اجتماعی جمهوری اسلامی را به چالش بکشد. میخواهد مخاطبهای جوان را برای اعتراض به خیابان بکشد. این سیر تحولات فیلمسازی «حاتمیکیا»ست و مصیبت ما با این جماعت، وگرنه این خط، این نشان، اگر ایشان جرأت داشت بحث منطقی کند؟! اگر جرأت داشت در مورد رویکرد و کارکرد فعلی فیلمش در چنین روز و روزگاری واضح و شفاف حداقل اعلام موضع کند؟! والسلام
گزارشِ گزارش یک جشن ... / محمد آقاسی
پیشتر هم گفته بودند که 22 بهمن امسال نمایش فیلم «گزارش یک جشن» است، اما بس که برنامه شبهای قبل جشنواره به هم ریخته بود، قدری نگرانی را بیشتر میکرد؛ هم اگر باشد، چه ساخته شده و اگر نه، چه باید میدیدیم؟ گوشهایم را تیز کردم تا پاسخ سئوال خانمی که از دو نفر دیگر میپرسید چه دیدهاند را بشنوم که گفتند: «فیلم حاتمیکیا، ولی چه فایده! حاتمیکیا هم اونطرفی شده.» و پای صندلی بود که نوجوانی و جوانیم را که با فیلمهایش گذرانده بودم با خودم مرور کردم. تا جاییکه به یاد داشتم با آژانس شیشهای بود که به
پیشتر هم گفته بودند که 22 بهمن امسال نمایش فیلم «گزارش یک جشن» است، اما بس که برنامه شبهای قبل جشنواره به هم ریخته بود، قدری نگرانی را بیشتر میکرد؛ هم اگر باشد، چه ساخته شده و اگر نه، چه باید میدیدیم؟ گوشهایم را تیز کردم تا پاسخ سئوال خانمی که از دو نفر دیگر میپرسید چه دیدهاند را بشنوم که گفتند: «فیلم حاتمیکیا، ولی چه فایده! حاتمیکیا هم اونطرفی شده.» و پای صندلی بود که نوجوانی و جوانیم را که با فیلمهایش گذرانده بودم با خودم مرور کردم. تا جاییکه به یاد داشتم با آژانس شیشهای بود که بهطور جدی با سینما پیوند خوردم و بعد از دیدنش چند تا مجله سینمایی خریدم و تا به امروز... یعنی کدامطرفی شده؟ چه ساخته؟
برای فهم فیلمهای حاتمیکیا باید سه کلید جدی را مدنظر قرار داد که بدون آنها به گمان نویسنده تحلیل ما راه به خطا برده است:
اول آنکه او فیلمسازی مؤلف است. تألیف فیلم ایدهای بود که در دهه 1950 در فرانسه آغاز شد و در دهه بعدی یعنی 1960 در ایالات متحده آمریکا گسترش یافت. این مفهوم جزو پرطرفدارترین مفاهیم در مطالعات سینمایی است که نظریات متعددی هم در پی دارد. (تألیف فیلم/ بریس گوت/ ترجمه امید نیک فرجام) واژه تألیف، انسان را به یاد کتابت و نوشته میاندازد. در یک نگاه عمیق، كلمه و تصوير از اين نظر كه هر دو پديدههايي بصري هستند به هم شبيهاند. براي نويسنده اساسيترين واحد خلاقيت، كلمه است: او جملهها، پاراگرافها، فصلها و نهايتا كتابش را از كلمه ميآفريند. براي فيلمساز، واحد اساسي ساختمان فيلم، قاب است؛ يعني يك تصوير طلقي واحد بر روي نوار فيلم. كلمه و قاب بهطور مجرد داراي معني هستند، اما اين معني جامع نيست و فاقد محتواست. (ويليام جينكز/ ادبيات فيلم :جايگاه سينما در علوم انساني/ ص21) کارگردان چون نویسنده تلاش میکند با یک خلق معماگونه، مخاطب را بهسمت مفاهیمی که میخواهد القا نماید، جذب کند. از منظر سینمای تألیفی، فیلم، کنش نهایی کارگردان است که نه فقط ابداعاتش در آن به چشم میخورد، بلکه از طریق کارهایی که اجازه میدهد بازیگران، فیلمبرداران و دیگران انجام دهند مجموعهای از تصاویر مدنظر او در کنار هم قرار میگیرند. از نظر غالب منتقدان و صاحبنظران نباید کارگردانی را که صفت مؤلف دریافت میکند، در یک فیلم گنجاند. برای تحلیل و بررسی چنین کارگردانی باید سلسله فیلمهای او را در نظر گرفت.
کلید دوم را با سخن مرحوم محمد مددپور آغاز میکنیم که معتقد بود سینما شعر دنیای مدرن است. فیلمهای حاتمیکیا هم چون شعر حافظ پیچیدگیها و دشواریهای خاص خود را دارد. فیلمهایی که چون شعر پر از نماد و تشبیه و استعاره است. سومین نکته کلیدی فهم فیلمهای او این است که درون گفتمان انقلاب اسلامی، ساخته و پرداخته شده.
در فیلمهای حاتمیکیا، زن نقش محوری دارد ولی در میانه میدان نیست. زن در فیلم حضوری پررنگ و جدی دارد، اما محور قرار نمیگیرد. ما زنان را میبینیم اما چون هنر اصیل اسلامی پوشیده و نه در منظر. آنها نقش جدی در داستان فیلم دارند، اما میداندار و عرصهدار نیستند و در این فیلم دو زن، در میانه میدان جای گرفتهاند: گلبانو شکیب و پس از او لادن.
بانو مسئول مؤسسهای است که جوانان در آن با هم آشنا میشوند و طی مراحل مختلفی با یکدیگر برای زندگی آیندهشان گفتوگو میکنند. بخواهند، همانجا ازدواج میکنند و خانوادهای بزرگ را شکل میدهند. خانواده و تشکیل زندگی از نظر بانو آسان و راحت نیست، او ازدواج را رنج مقدسی میداند که هرکس تاب تحملش را ندارد. انگار بانو دارد نقد میکند شعار ازدواج آسان و پایدار را. مبانی مشاوره او از حالات و سکنات شبهعرفانی او سرچشمه میگیرد. اینجا از عرفان جهادی خبری نیست، کنج عزلتی و سجادهای و دوری از جامعهای و احتمالا نوری رسیده و... اینجا میدان مبارزه و جهاد نیست. نه از جهاد اکبر خبری است و نه از جهاد اصغر که اساسا فیلمهای این کارگردان با آن شکل گرفته. دفاع مقدس، گونه تخصصی و همیشگی حاتمیکیا، کمرنگترین مفهوم موجود در فیلم است.
نمیشود فیلمهای چنین کارگردانی را دید و از نمادها و نشانهها هم چشم پوشید. در اثنای فیلم منارهای مشاهده میشود که رو به آسمان است و بر روی آن چراغی روشن است. مناره به عکس آنچه از آن سراغ داریم، کاشی کاری نشده و آبی رنگ نیست. رو به آسمان است که نشانه کمال است و صعود و رسیدن به محبوب. اما رنگ آبی که نشانه کمال است و کاشیکاری را که زینتهای معنوی است در خود ندارد. در آغاز جشن هم که با اذان شروع میشود این مناره برای ما یادآوری مسجد میکند و لابد نوری که برفراز آن میدرخشد خدا را معنا مینماید. اما در حین فیلم این مناره دود کش خوانده میشود! بانو و همسرش از آن بالا میآیند و به ظاهر به کمال میرسند اما لادن این سیر و سلوک دودکشی را از ترس بانو میداند و میخواند و میگوید: «بانویی که از دودکش بیرون بیاد نمیتونه کار خودشو انجام بده» و از اینروست که سرانجام ماجرا را خود بهدست میگیرد. انگار حاتمیکیا بهشدت معتقد است که فضای معنوی و سلوکی همنسلانش دود گرفته است و به اشاره راهحل را در تفکیک فضاهای فرهنگی دینی از جامعه میداند.
نیروی انتظامی طبق شکایات واصله و تحقیقات انجام شده موظف به پلمپ مؤسسه شده و تمام داستان فیلم در کش و قوس تعطیلی و عدم تعطیلی میگذرد. در فیلم همه ناراضیاند. هم بانو، هم کاوه و لادن که از همکاران او هستند، هم مخاطبان مؤسسه، هم دختر سرهنگ پورحسین که پای برگه پلمپ شدن مؤسسه را امضا کرده است. جالب آنکه در مواجهه سرگرد با سرهنگ هم میشنویم که میگوید: «من موافق نیستم این جمعیتو توی خیابون بریزم، این چیزی بود که شما خواستید.» که حاکی از عدم رضایت اوست. سرگردی که تلاش میکند تمام و کمال به وظیفهاش یعنی ابلاغ قانون عمل کند هم سر انجام ناراضی از حکم است؛ و جالبتر آنکه در صحنهای از فیلم وقتی سرهنگ در تماس تلفنی با مافوق خود نسبت به تمام شدن مأموریت گزارش میدهد، اعلام میکند که موافق نبوده چنین دستوری را انجام دهد.
نیروهای امنیتی برای به کرسی نشاندن حرفهای خود به زور متوسل شده و بیمنطق و کم عاطفه به تصویر کشیده میشوند. برای تعطیلی مؤسسه، زمانی برای دفاع مسئولین مؤسسه نگذاشتهاند و با اسلحه تلاش میکنند کار خویش را پیش ببرند و اینجاست که اعضای مؤسسه زبان به انتقاد میگشایند. دیالوگها و نوع صحبتها حاکی از آن است که سرگرد بهعنوان نمادی از سیستم، در برابر مردم قرار گرفته و بهشدت مورد آماج امواج انتقادی آنهاست. گفتیم که کارگردان در مقام مؤلف است و برای فهم بهتر او باید به فیلمهای قبلی او هم سری زد. سکانسهای پایانی فیم آژانس شیشهای و هنگامی که احمد کوهی از هلیکوپتر پیاده میشود و با سلحشور مشغول بحث میشود، دیالوگهایی است که از فیلم حذف شده اما در متن فیلمنامه موجود است و منتشر شده:
«سلحشور: هلیکوپتر برای چی آوردی؟
کاظم نامه لوله شده، شبیه فاکس را در دست سلحشور قرار میدهد.
سلحشور: بعدا میخونم.
احمد: همین حالا.
سلحشور: این چیه؟
سلحشور شروع به خواندن میکند. کمکم عصبی و غضبناک، خیره به احمد مینگرد.
احمد: دستخط آقاس!»
حاتمیکیا به شدت به سیستم اعتماد دارد. حتی اگر لایههای میانی خطایی انجام دهند، این رأس سیستم است که به آنها کمک خواهد نمود. اما در این فیلم آنچه نمایش داده میشود بیاعتمادی به سیستم است که در نهایت هم به بیاعتنایی منجر میشود. کارگردان تلاش دارد از نگاه مردم، رودرروی سیستم قرار گرفته و آن را به چالش بکشد. باید بهتر گفت، فیلم محاکمه نوع برخورد امنیتی با فضاهای فرهنگی است. محاکمهای که با جنس بیاعتمادی به سیستم تصویر میشود.
هواپیمای فیلمسازی حاتمیکیا انگاری در ارتفاع پست به زمین برخورده است و نوزادی که در پایان فیلم متولد شده بود، حاتمیکیایی دیگر است. دیگر او مثل مهاجر در هوا اوج نمیگیرد. دیگر خبری از نوای نی «اسد» که هجرت اصیل در مهاجر بود خبری نیست. روح بلندش که میخواست عالم را نگاه کند به چهاردیواریها بند شده: آژانس حتی اگر شیشهای باشد، هواپیما حتی اگر در آسمان و در ارتفاعی پایین باشد و مؤسسهای حتی اگر با شور جوانی باشد و برای امری آسمانی؛ همه و همه پای در زمین دارند.
آقای حاتمیکیا، اصلا قبول، همهچیز تغییر کرده، هم جامعه و هم مسئولان، اما بنا بود همه برای آرمانهای انقلاب اسلامی کار کنیم و نه برای اموری که میگذرد. اگر روزی فیلمهایی که میساختید برای خارج کردن انقلاب اسلامی از مظلومیت بود و نشان تبریک سید شهیدان اهل قلم را داشتید، امروز که انقلاب اسلامی مظلومتر از پیش است هم احتیاج به دفاع دارد. امروز که این انقلاب مظلوم اما مقتدر، مهاجرهایش را به فضا ارسال میکند و در هر عرصهای دارای افتخار است، کجاست کسی چون شما که باز هم برای ما نسل سومیها از آرمانهایمان بگویید. باید بشنویم که میگویند شما هم آنطرفی شدید؟ حالا هم انقلاب اسلامی احتیاج دارد که به صراحت از آرمانهایش دفاع شود. شاید از قبل هم بیشتر احتیاج باشد. اگر حالا میدان را بهخاطر همه سختیهایی که در عرصه فرهنگ شاهدیم رها کنید، چه پاسخی در برابر وجدان خودتان و همرزمانتان خواهید داشت؟ آنجا هم خواهید گفت چون ستاره بر دوش نداشتید، نتوانستید کاری از پیش ببرید؟
قبول است، همهچیز تغییر کرده، و شما برای جوانان به اصطلاح امروزی فیلم میسازید. چرایش را نمیدانم اما کاری را که خیلی دیگر از فیلمسازان هم میکنند انجام میدهید. کو کسی که برای دل ما و آرمانها و امیدهای ما فیلم بسازد؟ نقد هم بکنید، اما آرمانها را فراموش نکنیم. هویت و ماهیت خویش را از دست ندهیم.
نمیخواستم و نمیخواهم بگویم کسی تغییر کرده. اما نوشتهام را با آخرین پاراگراف فیلمنامه فیلم جاوید مهاجر باید تمام کنم:
«همراه با مهاجر. مهاجر در حالت صعود. پلاکها در اثر وزیدن باد به بازی درآمدهاند. مهاجر اوج میگیرد و از ما فاصله میگیرد و از ما فاصله گرفته و به داخل ابرها میرود. ما میمانیم. به محض ورود به داخل ابرها، صدای مهاجر طنین میگیرد؛ طنینی به وسعت جهان.»