| هایپر مدیا | مرکز جامع خدمات رسانه ها / نگارش روزنامه |
|
|
|
اندازه فونت |
|
پرینت |
|
برش مطبوعاتی |
|
لینک خبر | جابجایی متن |
|
نظرات بینندگان |
نگاهي نو/ مريم اوشلي
براي ورود به بحث هنر متعهد ميتوان از پرسشهايي همچون آيا هنر متعهد امكان وجود دارد؟ و آيا وجود هنر متعهد ضرورتي دارد يا نه؟ آغاز كرد. اما مقدم بر اين پرسشها و پرسشهايي شبيه به اين، ميتوان به پرسش از چيستي هنر متعهد پرداخت. شايد از اين طريق رهيافتي براي پاسخ پرسشهاي مطرح شده نيز دست داد.
معمولا هرگاه كه پرسش از چيستي امري ميشود، انتظار اين است كه با تعريف آن چيز، به امر مطلوب برسيم. اما در تعريف هنر متعهد چه ميتوان گفت؟ اين عبارت از دو واژه ساخته شده كه دستكم بخش نخست آن، يعني هنر، به يكي از تعريف ناشدنيترين امور شهرت دارد، آيا كمي دشوار نيست؟ و آيا بهتر نيست كه اين عبارت مركب يا اين تركيب مضاف و مضافاليه را به اجزاي خردتري تقسيم كرده و هر يك از اجزا را بهنحوی مستقل به بررسي بنشينيم؟ چهبسا در نهايت به اين نتيجه برسيم كه همنشيني اين دو واژه نه تنها روا نيست كه حتي از نوع لايجتمعان هم هست. لذا از خود هنر آغاز ميكنيم. اما هنر چيست؟ اين پرسش كوتاه در طول تاريخ هنر و انديشه پاسخهاي بس درازدامني را در پي داشته است، كه اغلب پاسخدهندگان هم از همان آغاز به دشواري پرسش و مطلق نبودن پاسخشان معترف بودهاند و به همين دليل هم هست كه اين پرسش مانند بسياري از پرسشهاي اساسي بشر همواره به شكل پرسشي نو و تازه در مقابل هر طالب معرفتي حي و حاضر است و پاسخي ديگر را ميطلبد. اما از ميان پاسخهاي ارئه شده به ذكر چند مورد بسنده ميكنيم: گروهي هنر را فرم معنادار تعريف ميكنند (كلايو بل)، گروهي ديگر آن را به بيان احساس تقليل ميدهند (آر، جي، كالينگوود)، گروهي مدعياند كه ميان هنرهاي مختلف، شباهتي از نوع شباهت خانوادگي وجود دارد (نظريهاي برگرفته از نظريه شباهت خانوادگي ويتگنشتاين)، كساني هم مثل نيچه شأن هنر را آنقدر بالا ميبرند كه در تمجيد از آن اينطور اظهار ميكنند كه «اگر هنر نبود، حقيقت ما را خفه ميكرد.» و در ستايششان از هنر، آنقدر پيش ميروند كه نگاه هنرمندانه به هستي را، جايگزين نگاه اخلاقي و ارزشي ميدانند. كسي هم مثل هگل، هنر را تجلي مطلق ميداند، مرحلهاي از سير خودپديداري مطلق به سمت خودآگاهي و آزادي.
اما خيلي پيش از همه اين آرا، اين كانت بود كه با تخصيص يكي از نقدهاي سهگانه خود به بحث زيباييشناسي، جايگاه هنر و زيباييشناسي را رفعت بخشيد. نقد سوم (با نام كامل نقد قوه حكم) جايي بود كه كانت در آن صحبت از نبوغ هنرمند كرد و در بيان ويژگيهاي امر زيبا چنين اظهار داشت كه امر زيبا غايتمندي بيغايت است. براي نخستين بار اين كانت بود كه هنر و زيبايي را از قيد سنگين هدف و غايت و به بيان ديگر تعهد، رهايي بخشيد. در نظر كانت درست است كه يك اثر هنري بايد غايتمندي (به معناي هارموني و هماهنگي) داشته باشد، ولي اين به اين معنا نيست كه الزاما اين اثر بايد غايتي سوا و خارج از خود را نيز دنبال كند. هنر قرار نيست مفاهيمي عقلي مانند كمال را مد نظر داشته باشد. لذا به هنگام مواجهه با اثر هنري يا امر زيبا تنها هنگاهي ميتوانيم آن چيز را هنري يا زيبا بدانيم كه فارغ از هر غرض و غايتي خاص، حكم به زيبایياش صادر كنيم. آن امر حقيقتا وقتي زيباست كه در خدمت چيز ديگري نباشد و به بيان ديگر از قيود اينچنيني رها و آزاد باشد. چنانچه ميبينيم كانت با جدا كردن حوزه اخلاق از حوزه هنر و زيباييشناسي، هنر را از موقعيت ابزاري خارج كرده و بر هنري كه در خدمت اخلاق، دين و هكذاست، خط بطلان ميكشد.
بعدها هم نيچه با تكيه بر همين پيوند ميان هنر و آزادي بر جايگاه هنر تأكيد میکند. در نظر او آفرينش هنري با آزادي و رهايي از قيود صورت ميگيرد، هنرمند در آفرينش تابع هيچ قيد و بندي نيست و قواعد از پيش تعيين شدهاي را دنبال نميكند.
همين مباحث در حوزه نظر بهترين زمينه را به وجود آوردند تا در قرن 19 ميلادي براي نخستين بار در حوزه عمل نيز، خود هنرمندان با سر دادن شعار هنر براي هنر و با تأكيد بر عنصر آزادي در آفرينش هنري، جنبش نويني را آغاز كنند. شعاري كه تا به امروز همچنان به قوت خود باقي است و مهمترين چالش پيش روي هواداران هنر متعهد برخورد منطقي با همين قول است.
اما پس از اينكه كمي با واژه هنر در طول تاريخ همراه شديم و دريافتيم كه امروزه مؤلفه آزادي از لوازم لاينفك هنر شناخته ميشود، بايد به تحليل واژه تعهد بپردازيم. تعهد (commitment, obligation) بهمعناي حد زدن به حوزه اختيارات است، يعني در مقابل كسي يا براي چيزي وظيفه داشتن و ملزم به انجام كاري بودن. شخص متعهد بيقيد و شرط دست به عمل نميزند، بلكه همواره در چهارچوب و حدود مشخص و تعيينشدهاي گام برميدارد.
پر واضح است كه تركيب هنر - با مؤلفه اساسي آزادي- و تعهد - به معناي مقيد و ملزم بودن- مانند تركيب سياه و سفيد و لذا لايجتمعان به نظر ميرسند. چطور ميتوان از هنري كه قرار است عرصه بيان آزادانه حس و بازي خيال باشد، انتظار رعايت حد و حدود را داشت؟ چطور ميتوان هنرمندي را كه با تكيه بر شعار «هنر براي هنر» دست به آفرينش ميزند، ملزم به قيودي كرد؟ چطور ميتوان آزادي و قيد و بند را با هم جمع كرد؟
اگر اصل در هنر حس است و بيان احساس، چطور ميخواهيم براي حس چراغ قرمز تعيين كنيم؟ در حاليكه حس و خيال با چراغ قرمزها، حدود، قوانين، قواعد و چيزهايي از اين دست سر سازش ندارند. اينها از مظاهر و متعلقات عقلاند و وقتي حس را با عقل كاري نيست، حس را با مظاهر عقل چه كار؟ آيا چنين نيست كه هنر به عنوان تجلي احساس و خيال عرصه را براي ظهور هر نوع حد، كليت، قانون و حتي اخلاق تنگ ميكند؟ و آيا همه اينها به اين معنا نيست كه عبارت هنر متعهد عبارتي پارادوكسيكال و در نتيجه بيمعناست؟
در پاسخ به تمامي اين پرسشها ميتوان چنين گفت: آن حد، قانون و قيدي كه با آزادي هنرمند همخواني ندارد، حد، قانون و قيد بيروني است. آن تعهدي كه دست و پاي هنرمند را ميبندد و به خيال هنرمند فرصت پرواز نميدهد، تعهد تجويزي است. آن الزامي كه مانع بروز شور احساس ميشود، الزام خارجي است. آن حدود و قيودي كه آزادي را در اثر هنري كمرنگ ميكند و اثر هنري را تبديل ميكند به اثر سفارشي، حدود و قيودي است كه از خارج بر هنرمند و اثرش تحميل ميشوند؛ اما در مقابل اين حدود، قيود، قوانين و قواعد بيروني كه با روح هنرمند بيگانهاند، حدود، قيود، قوانين و قواعد دروني قرار دارند كه نهتنها مانع آزادي هنرمند نيستند، بلكه از آنجايي كه از درون هنرمند ميجوشند و از آنجايي كه خاستگاهشان قرين خاستگاه آزادي است و از آنجايي كه از جنس همان آزادياند، (يعني هر دو درونياند) امتزاج، همنشيني و قرابتشان باعث خلق شاهكارهاي هنري خواهد شد. تعهدي كه از درون هنرمند بجوشد، نه تنها مانع آزادي او نيست، بلكه همراه و همگام با آزادي اوست.
همچنانكه كانت در بحث از اخلاق الزام بيروني را مانع اخلاقي زيستن و عين جبر و سلب آزادي ميدانست و قايل به الزام دروني يا خودآیيني يا خودالزامي بود و فعل اخلاقي را آن فعلي ميدانست كه اولا نه از سر زور، بلكه آزادانه انجام شود و ثانيا نه از بيرون، بلكه از درون سرچشمه بگيرد و عامل اخلاقي را هم تنها در شرايطي آزاد ميدانست كه طبق قوانين خود عمل كند (يعني خودآیين و خودقانونگذار باشد)، در اينجا هم هنرمند آزاد و در عين حال متعهد آن هنرمندي است كه طبق تعهدات دورني خود دست به آفرينش اثر هنري بزند.
هنرمندي كه از درون ملزم به اخلاق، انسانيت، شرافت و وجدان باشد ديگر از سر زور اثري متعهدانه خلق نميكند، بلكه آزادانه در چهارچوب تعهدات و قيود خود عمل ميكند و روشن است كه تعهدات دروني چنين هنرمندي اين اجازه را به او نميدهند كه بهطور افسارگسيخته هر چيزي را به تصوير بكشد، هر چيزي را در قالب كلمات بيان كند و هكذا. و اين نه تنها منافاتي با آزادي هنرمند ندارد، بلكه عين آزادي است، زيرا آزادي آنجا نيست كه از قانون و قاعدهاي پيروي نكنيم – چراكه در هر حال بي قاعدهترين رفتارها هم در چهارچوب قاعدهاي انجام ميشوند- بلكه آنجاست كه از قانون خود پيروي كنيم.
بنابراين در پاسخ به پرسشهاي آغازين ميتوانيم چنين بگوييم كه نه تنها هنر متعهد وجود دارد و ميتواند وجود داشته باشد و وجود آن منع عقلاني ندارد، بلكه ضرورت وجود آن براي جامعهاي كه قصد دارد در مسير انسانيت و كمال پيش رفته و رشد كند، مانند اكسيژن حياتي است
در د هنرمند، هنر دردمند/ محمد آقاسي
هنر برآمده و برازنده آدمي است و بين حيوانات هنر بهمعناي ما هو هنر يافت نميشود. اما اين هنر چيست و چگونه بايد در جامعه و جوامع انساني بروز و ظهور يابد؟ چه ويژگيهايي دارد كه انسان را به كمال ميرساند و به جمال روشن ميسازد؟ بايد گفت كه يكساني ميان خلق انسانها، همساني در هنرهاي توليد شده را پديد نميآورد. يعني آنگونه نيست كه هماكنون يك نوع هنر در جهان جريان داشته باشد و ميتوان انواع گوناگون آن را به جهت معنا و صورت از هم باز شناساند.
مولوي در مثنوي داستاني را آورده كه ذكر آن در اينجا خالی از لطف نیست و بحث پيرامون تفاوت ميان هنر انسانها را روشن ميكند. روزگاري نقاشان چيني با نقاشان رومي در حضور پادشاهي از هنر خويش سخن ميگفتند و به طعنه و كنايه خود را بر گروه ديگر برتر ميدانستند. عاقبت بنا شد كه ميان دو گروه آزمون و امتحاني صورت گيرد تا مهتري گروهي مشخص شود. چينيها از پادشاهي كه مسابقه را برگزار كرده بود طلب صدها نوع رنگ كردند، ولي روميها مثل آنان در اين آزمون وارد نشدند.
چند روزي كه گذشت، صداي ساز و دهل و شادي چينيها سر زد و موقع رونمايي از آثارشان فرا رسيد. مسابقه تمام شده بود و چينيها، شاه را براي تماشاي نقش و نگارها دعوت كردند. شاه و حاضران در حين بازديد، با ديدن نقاشيها شگفتزده شده بودند، اما تمايل داشتند كه ببينند روميهايي كه مصالحي درخواست نكرده بودند چه تدبيري انديشيدهاند.
نوبت به روميها رسيد و پردهها را كنار زدند و آنان كه به تماشا ايستاده بودند، از آنچه ديدند، حيرت زده شدند. روميها در اين روزها مشغول صيقل زدن ديوارها شده بودند و اكنون تصوير باشكوهتري از نقاشي چينيها بر ديوار آيينه سان آنها افتاده بود و شاه سردرگم كه كدام نقاشي اصل است و كدام زيباتر؟
يك مقصد و مقصود مولوي از شرح داستان آن است كه اگر موطن انسان متفاوت باشد، هنر متفاوت ميآفريند؛ چينيها بهنوعی هنرمايي ميكنند و مردمان رومي نیز بهنوعي ديگر. اما مهمتر آن است كه باطن آدمي هم اگر دچار تفاوت شد، اثري ديگر ميآفريند. گروهي كه به صيقل دادن ديوارها مشغول شده بودند، كساني هستند كه جان و دل را از زنگارهاي غفلت و معصيت شستهاند و از اينرو توانستهاند هنرآفريني كنند.
تفاوت تعاريف از انسان:
تنها اين تفاوتها نيست كه موجب ميشود هنرها متفاوت بوده، سودمند باشند يا مخرب، فردي باشند يا جمعي. ژان دو وينيو در كتاب جامعهشناسي هنر، موجوديت اثر هنري را با يك دوره تاريخي، يك گروه اجتماعي يا يك فرد رابطهدار ميداند و معتقد است از آنجا كه اثر هنري در جوامعي با مناسبات انساني و عواطف متفاوت نيز يافت ميشود، براي سنجش ژرفاي ريشهاي كه هنر در جامعه دارد، لازم است اين دو عامل را هم در رابطه با نگرش هنري (چه شناخته شده و چه ضمني) و هم در رابطه با كاركردي مشخص كنيم كه هنر در يك جامعه معين داراست. بحث را ميتوان فراتر از اين هم دانست، حتي تعريف متفاوت از انسان و تلقيهاي متفاوت از آن، هنر متفاوتي به ارمغان ميآورد.
ممكن است اينجا سوالي مطرح شود كه اساسا مگر تفاوتي در تعريف انسان وجود دارد كه منجر به تفاوت آفرينش هنري هم بشود؟ در پاسخ بايد گفت آري. اينگونه كه چون آدولف پورتمان و آرنولد گِهلن، انسان را حيوان بدانيم، يا چون افلاطون، دكارت، شِلِر و ژان پل سارتر براي آن وجوهي خدايي و الهي و روحاني قائل شويم، يا چون بورهوس اسكينر، به طبيعيات آدمي نگاه كنيم و آن را موجودي طبيعي بدانيم، يا چون ارسطو به اجتماعيات انساني بنگريم، يا همانند هابز انسانها را گرگ يكديگر خطاب كنيم، يا چون كارل ماركس به ازخودبيگانگي انسان با استثمار از طريق كار بينديشيم، يا چون توماس آكويني، ايمانوئل كانت، ماكس شتيرنر و تئودور آدرنو، پيرامون انسان بهعنوان موجودي منفرد نظر كنيم، يا چون فوير باخ و بلوخ ميان آنچه بين خدا و بنده ميگذرد يا بايد بگذرد، سخن بگوییم که همه و همه در آفرينش و خلق اثري هنري تفاوت ایجاد ميكند. اساسا در اينجا ميتوان وظيفه آدمي و انساني را شناخت و در اينجاست كه ميتوان از بايدهاي هنر مطلوب جوامع بشري سخن گفت.
در فضاي فكري- فرهنگي ايراني هم نظريات متعدد و متفاوتي پيرامون انسان و جايگاه او ساخته و پرداخته شده كه الزاما با اسلام سازگار نيست. علامه شهيد مرتضي مطهري در كتاب انسان كامل به بازخواني كامل اين نظريات پرداخته است. در مكتب عقليون يا فلاسفه، انسان عاقل شناخته شده و ساير جنبههاي آن تحقير شده است و در تعريف، انسان حيوان ناطق بهمعناي عاقل بهحساب ميآيد. عرفا بيشتر جنبه روحاني و معنوي انسان را نگريستهاند و مقام عقل انساني را كوچك شمردهاند. آنها تلاش كردهاند از روح بلند آدمي و استعدادهاي معنوي او سخن به ميان آورند. آنگونه كه در ادبيات عارفانه ما نيز مشاهده ميشود و اين ادبيات در ذهن و روان ما غالب است.
انسان در قرآن:
اما بهواقع در نگاه اسلامي- قرآني اين انسان كيست؟ چه ابعادي دارد؟ كه او را و به تبع آن، جامعهاش را و هنرش را و تمدنش را از سايرين جدا ميكند؟ اگر تعريف مناسبي ارائه دهيم، ميتوانيم هنري متناسب با روح و روحيه او هم تعريف كنيم و يا در صورتي كه موجود است، آن را بازشناسيم. به نظر ميرسد قرآن كريم سه ساحت وجودي انسان را بهطور مجزا از يكديگر مطرح ميكند. نخستين بعد يا ساحت انساني «بشر» بودن آن است:
«قُل اِنما انا بشرٌ مثلُكم يوحي الي»، يعني بگو جز اين نيست كه من هم بشري مانند شما هستم، با اين تفاوت كه به من وحي ميشود. در اين آيه شريفه جسماني بودن و غريزي بودن همه انسانها، يكسان بيان شده است. و كلمه بشر هم از ريشهاي تهيه شده كه معناي پوست را دارد. بايد گفت تفاوت پيامبر اعظم (صليا... عليه و آله وسلم) در اراده الهي نسبت به وحي به ايشان است كه از ساير ابناي بشري ممتاز و متمايزشان كرده است.
در سوره مباركه عصر، خداوند بُعد ديگري از آدمي را معرفي ميكند: «والعصر - ان الاِنسان لفي خُسر- الا الذين ءامنوا و عمِلوا الصالِحات و تواصعوا بِالحق و تواصعوا بالصبر»، با دقت در آيات شريفه اين سوره درمييابيم كه خطابهاي صورت گرفته به «انسان» بوده و تقريبا تمام آنها دستورات جمعي است. يعني قرآن كريم بعد ديگري براي آدمي قائل است و آن حضور مؤمنانه در جامعه كه منجر به انجام اعمال صالح شود. ديگراني نيز كه اينگونه نباشند، در زمره زيانديدگان خواهند بود. به بيان ديگر، در اين خطابها حضور اجتماعي و نيز بعد اجتماعي مردم تبيين شده است. تدبر در ساير آياتي كه از لفظ انسان استفاده شده نيز ما را به اين مطلب رهنمون ميسازد.
در آيه شريفه «وإِذْ قُلْنا لِلْملائِكه اسْجُدُواْ لآدم فسجدُواْ إِلا إِبْلِيس أبى واسْتكْبر وكان مِن الْكافِرِين» و چند آيه پس از آن، بعدي ديگر از ابعاد انسان آشكار شده و آن بعد الهي و معنوي اوست. اين آيات به ماجراي «جعل خليفه» توسط خداوند متعال بر روي زمين اشاره دارد. هنگامي كه فرشتگان با خداي خويش سخن ميگويند كه چرا بايد آنان به آدم سجده كنند و در پاسخ، امتياز او را در دانستن «اسماء» مييابند و سرانجام به فرمان الهي هم بهجز ابليس مستكبر به آدم سجده ميكنند.
در اين آيات دو نكته قابل توجه است: اول آنكه خليفه بودن آدم مختص حضرت آدم (علي نبينا و آله و عليه السلام) نيست و بنيآدم نيز با رتبه و درجهاي پايينتر داراي آنند. دوم آنكه سئوالي مطرح ميشود و آن اين است كه سجده در مقابل كدام امتياز است؟ بهخاطر «بشر» بودن؟ يا «انسان» بودن؟ بديهي است كه تنها با اين دو ساحت آدمي سجده كردني نيست و امتيازي كه پروردگار متعال در اينجا قائل شده يك بعد روحي و معنوي است كه آن را در هبه علم به اسماء ميتوان يافت. مطابق دو واژه پيشين، در جستوجوي با تدبر در قرآن كريم هر جا با لفظ آدم سروكار است، مقصود و مراد روح الهي دميده شده و داشته اوست. اين سه ساحت تودرتوي انساني باعث ميشود كه نوع نگاه ما و ديگران نسبت به انسان متفاوت باشد. حيات غريزي، اجتماعي و معنوي انسان – علاوهبر آنكه به آنها قائل هستيم – در امتداد يك راستا و در ارتباط با يكديگرند. توجه معتدل - با معناي هر چيز به جاي خود- به هر سه ساحت سازنده انسان كامل است.
هنر متعهد؛ آميختگي رنج و هنر:
حالا كه به تعريف جامعي از انسان رسيديم و انسان را عنصر تشكيلدهنده جامعه ميدانيم، چه هنري از آن بايد انتظار داشته باشيم؟ هنري كه برآمده از غريزه اوست و يا تنها به آن ميپردازد؟ آنچنان كه هنر مدرن و مشهور امروزي به آن ميپردازد؟ يا تنها بايد از يك ساحت اجتماعي برآيد و يا تنها به مباحث معنوي آدم بايد توجه كرد؟
بديهي است كه هنر مدرن به غريزه آدمي توجه ويژه كرده و با تأكيد بر ضعفهاي انساني چون شهوت و يا خوف و حيرت، تلاش ميكند بر جذابيتهاي خويش بيفزايد. البته اين مسئله با توجه به تعابير و تعاريفي كه از انسان و از سوي انديشمندان مدرن و پسامدرن صورت ميگيرد، كاملا بديهي بهنظر ميرسد. بخش اعظم هنر تصويري جديد غربي بر مذهب اصالت فرد، ذهنگرايي، محركهاي رواني هر نقاش يا هنرمند منفرد مبتني است، نه بر معيارهاي الهي كه تعاليدهنده هنرمند است؛ در حالي كه هنر مشهور و معروف به اسلامي، به عكس، مثل هر هنر سنتي ديگري، سرچشمههاي هنر را فراتر از فرد و در وراي او ميداند.
از اينرو مدتهاست كه تلاش ميشود تا ميان معنويت – حتي اگر آنچنان كه بايد مطلوب ما نيست- و هنر مدرن چون سينما، تئاتر و... با معنويت آشتي برقرار و انگارههاي ديني و مذهبي هم در آن بازنمايي شود. اين نكته نه در جامعه اسلامي و حكومت ديني، بلكه براي دينياران ديگر هم حائز اهميت است. بيش از 10 سال پيش چند هزار عضو كليساي سنتي پروتستان انجيلي، فيلمهاي هاليوودي را با اين شعار نمايش نميدادند: «ما بايد هاليوود را عوض كنيم، نه اينكه هاليوود ما را تغيير دهد»؛ و جالب آنكه فيليس تيكل نويسنده كتاب كلام خدا در امريكا اينگونه ميگويد: «آنچه از يك برنامه تلويزيوني در مورد مفاهيم ديني درك ميشود و به خاطر ميماند، خيلي بيشتر از آن است كه از تمام موعظهها در مراسم آخر هفتهها به ذهن ميسپرند.»
نبايد شك كرد كه نگاه هنر - اگر نه فراگير - به جامعه، امري جدي است. اما در جامعه ما اين نكته چندان خوب تبيين نشده و فكر ميكنيم كه هنر متعالي، تنها همان است كه ديني باشد و به معناي نشان دادن مناسك و مراسمهاي مذهبي و يا آنكه با استفاده از غرايز آدمي به جلب مخاطب نپردازد. تلفيق هنر با جامعه، ناخودآگاه استفاده از نِشترِ نقد را براي هنرمند به ميان ميآورد. آنچه ما از هنر اجتماعي سراغ داريم، يا هنري كه ميخواهد به جامعه بپردازد، به خاطر عُمق تجربيات و گستره توليدات بيشتر، ريشه در جريانهاي چپي و ماركسيستي دارد و تلاش ميكند آنگونه مسائل اجتماعي را به تصوير بكشد و يا در اين زمينه مباني جدي و قابل توجهي ندارد كه در نتيجه اثر جدي هم در آن توليد نشده و بسيار انگشتشمارند اينگونه توليدات. ما در واقع بايد علاوهبر به تصوير كشيدن نقادانه رذايل يك جامعه، به ترسيم آرمانگونه فضايل آن هم بپردازيم.
با توجه به مفهوم انسان در اسلام و غايت آن، يعني انسان كامل، به اين نكته ميرسيم كه انسان موجودي اجتماعي است كه در برابر ديگران وظيفهمند است (تواصعوا بِالحق و تواصعوا بالصبر). و در بيان قرآني، اصلا كمال انسان به آن است كه در اصطلاح درد ديگري داشته باشد و يكي از ويژگيهاي انسان كامل كه براي ساير انسانها، اسوه و الگوست «لقدْ كان لكُمْ فِي رسُولِ ا... أُسْوه حسنه»، در صاحب درد بودن نسبت به ديگران گفته شده است: «لقدْ جاءكُمْ رسُولٌ منْ أنفُسِكُمْ عزِيزٌ عليْهِ ما عنِتمْ حرِيصٌ عليْكُم بِالْمُؤْمِنِين رؤُوفٌ رحِيمٌ».
انسان از درد و رنج مينالد كه «خُلِق الانسان ضعيفا»، اما تا درد نباشد، فهم مشكلات و معضلات حاصل نميشود و علت وجودشناختي درد، نمايان شدن و نشان كردن معضل است، خواه در بدن فردي باشد يا در كالبد جامعه. فرق انسان عالم و كامل با انسان جاهل و ناقص در ميزان دردمندي آنهاست؛ و هنرمند جزو عالمان و نخبگان جامعه محسوب ميشود. خودش و هنرش اگر دردمند نباشند و به درد ديگران فكري نكنند، از آنان چه برميآيد؟ آن هم دردي كه هم خدا در آن دخيل باشد و هم خلق خدا از آن نفع برند. پس يك تعريف از هنر متعهد با استفاده از انسانشناسي اسلامي، هنري است كه دردهاي اجتماعي و مردمي را بيان كند و نيز آنها را حل كند. در اينجا ميبايست مخاطبان و مسئولان جامعه و دولتمردان بر سعه صدر خود بيفزايند و سينه گشاده را از خداوند طلب كنند. هنرمندان و اصحاب فرهنگ نيز ميبايست حقمدارانه از دايره انصاف و حقيقت پا در راه بگذارند. هنر متعهد، هنري تنها براي لذت بردن نيست و هنرِ فقط براي هنر نيست؛ بازنمايي آسودگي و آغازي براي تنآسايي در آن وجود ندارد. هنري كه با مفهوم جهاد آميخته خواهد بود. هنري كه هم راهبردي است و هم كاربردي و هم با اين توجه مورد نظر، ديني؛ و ديگر اين درد لزوما محلي، ملي و منطقهاي نيست و در جهانبيني ما ميتواند هنري مبتني بر دردهاي جهاني توليد و تكثير شود و از اين قبيل در متون و نصوص ديني فراوان داريم. آنگونه كه در دعاي نُدبه براي رفع همين نوع و جنس از دردها دعا ميكنيم، از جنس درد مطلوب كه پيوسته است با غم محبوب و نُدبه و ضجه سر ميدهيم:
« فلْيبْكِ الْباكُون، و إِياهُمْ فلْينْدُبِ النادِبُون، و لِمِثْلِهِمْ فلْتذْرِفِ الدمُوعُ، ولْيصْرُخِ الصارِخُون، و يضِج الضاجون، و يعِج الْعاجون، أيْن الْحسنُ أيْن الْحُسيْنُ؟ أيْن أبْناءُ الْحُسيْنِ؟»