| هایپر مدیا | مرکز جامع خدمات رسانه ها / نگارش روزنامه |
|
|
|
اندازه فونت |
|
پرینت |
|
برش مطبوعاتی |
|
لینک خبر | جابجایی متن |
|
نظرات بینندگان |
گفتوگوی منتشر نشده با شمس آلاحمد
انگار قصد جان مرا کردهاید!/ احسان حضرتی
نیما که مُرد، جلال آلاحمد نوشت: «پیرمرد، چشم ما بود!» و همین جمله کوتاه و بیافاده ترجیعبندی شد که بعدها هر وقت بزرگی از میانمان میرفت، برایش میگفتیم و هیچوقت به این فکر نمیکردیم که روزی هم باید در مشایعت برادر جلال (شمس) همین را بگوییم و در سوگش اشک بریزیم. با این همه آن روز نادلپسند، مثل تمام روزهای بد دیگر، از راه رسید و شمس آلاحمد هم از دنیا رفت و حالا خیلی فرقی ندارد که چقدر در فراقش مویه کنیم و اشک بریزیم، مهم این است که تکههای ارجمند روح و حیات معنوی او را در درونمان بارور کنیم و چراغ یادش را در دلهایمان روشن نگاه داریم، و چه بهتر از اینکه پای صحبت خود او بنشینیم و دقیقهای چند هم اگر شده، دنیا را از دریچه نگاه او ببینیم؛ اگرچه آن صدای رسا از گلوی پیری هفتاد و چند ساله نشسته در بستر بیماری برآمده باشد که از فرط پیری و ناخوشی حتی توان به پایان رساندن یک گفتوگوی ساده و کوتاه را هم نداشته باشد. هرچه باشد او «شمس» است و یک لحظه تابشش میتواند نور گرما و امید را بر دلها بتاباند و روشنمان کند، اگرچه دور، اگرچه دیر.
این گفتوگو چهارسال قبل تهیه شد، اما چون بهزعم من، ناتمام مانده بود، امکان چاپ نداشت، ولي امروز، همین حرفهای شمس هم خواندنی است.
آقای آلاحمد! مایلم بحث را با مرحوم جلال و نحوه حضور و تأثیر او در جامعه امروز ما شروع کنیم به اعتقاد شما او هنوز هم روشنفکر تأثیرگذاری محسوب میشود و توانسته بر نسل جوان پس از انقلاب، آنطور که فیالمثل در دهه 40 مؤثر بود، تأثیرگذار باشد یا آنکه امروزه صرفا از بعد ادبی و میراث روشنفکری دینی در ایران قابلبررسی است؟
مسألهای که شما به آن اشاره میکنید، آنقدر مفصل است که باید دربارهاش کتاب نوشت و اتفاقا خود من هم این کار را کردهام و در «از چشمبرادر» هر چیزی که در مورد او به ذهنم میرسید را توضیح دادهام، اما حالا بهطور خلاصه میگویم که او پیش از هر چیز یک جستوجوگر دائمی بود که هیچوقت آرام نگرفت و این قطعا، برای جوانان امروز هم سازنده است. اینکه حالا برخیها به او ایراد میگیرند که مدام از این شاخه به آن شاخه میپرید، حاصل همین روحیه و بیقراری فکریاش بود که مدام در پی حقیقت میگشت. او در هر جاییکه بود و هر کاری که کرد، صادق بود. ادبیات هم تیولش نبود که بخواهد به فکر علیق و مستمری باشد؛ عشقاش بود و بهخاطر آن حتی در شرایطی که تزش را هم نوشته بود و کافی بود که تنها از آن دفاع کند، قید دکترا را زد تا به قول خودش ادبیات در دلش زنده بماند، اما اینکه در جامعه امروز ما چه نقشی دارد، خودش یک بحث مستقل دیگر است که دیگران هم بهتر میتوانند به آن بپردازند. من تنها میتوانم این را تکرار کنم که اگر جلال امروز هم زنده بود، باز تحمل نمیشد، همین!
اجازه بدهید کمی هم بپردازیم به ماجرای مرگ مشکوک مرحوم جلال و داستانهای دنبالهدار آنکه بهنظر میرسد پایانپذیر هم نیست و همچنان دیدگاههای ضد و نقیضی درباره آن به گوش میرسد. به اعتقاد شما چه شواهدی وجود دارد که مرگ مرحوم برادرتان را به فرضیه قتل او بهدست عوامل ساواک نزدیک میکند؟
خب من تقریبا همهچیز را در این رابطه گفتهام و در موردش بهطور مفصل هم بحث کردهام. حالا اگر همه عالم هم بیایند و بگویند جلال کشته نشده، من همچنان میگویم او را کشتهاند؛ چون همه شواهد گواه این مطلب است، اما شاید غبن بزرگتر این باشد که طوری سر او را زیر آب کردند که حتی زنش هم نوشت: «جلال زیبا زیست و زیبا هم مرد!» من این چیزها را درک نمیکنم.
پس دلیل این قهر و کدورت طولانی مدت شما و خانم دکتر دانشور هم همین مسأله است؟
نه! البته من از سیمین دلخورم، اما با او قهر نیستم. او با من قهر کرده است. یکبار هم یکی از دوستان آمد و به من گفت این خیلی خوب نیست که تو با سیمین قهر باشی. گفتم تو برو با او صحبت کن اگر موافقت کرد، من حرفی ندارم. میروم و با هم آشتی میکنیم. حتی به توصیه همان دوست یک جعبه شیرینی هم خریدم و با هم برای دیدنش به شمیران رفتیم، اما جلوی در که رسیدیم، دیدم یک برچسبی روی زنگ خورده که نوشته «منزل دکتر سیمین دانشور». وقتی جلال بود روی درشان نوشته بودند: «فادخلوها بالایمن» به این مضمون که هرکس در این خانه وارد شود در امان است، اما وقتی دیدم که آن را کندهاند و بهجایش این عبارت را زدهاند، دیگر نتوانستم تحمل کنم و از همان جا برگشتم.
یک مسأله دیگر هم هست که در برخی محافل ادبی بهعنوان عامل اصلی اختلاف شما و خانم دانشور مطرح میشود و آن بر میگردد به ماجرای انتشار کتاب «سنگی بر گوری» که خود این مسأله هم خیلی روشن نیست. بهنظر خودتان این جریان چقدر در دلخوری و دوری خانم دانشور از شما مؤثر بوده است؟
شما باید این را از خودش بپرسید. من که وکیل مدافع ایشان نیستم! البته میدانم که او سر چاپ «سنگی بر گوری» دلخور بود و بعضی مسائل هم پیش آمد که حالا دوست ندارم وارد آنها بشوم، اما اینها به من ربطی ندارد. اگر دلخوریای هم هست مربوط به جلال میشود، نه من، اما سر همین مسأله و جریانات دیگری شبیه به این، این من هستم که از سیمین دلخورم چون شاید جالب باشد که بدانید، همین حالا هم آثار منتشر نشده جلال از تعداد کتابهایی که تاکنون از او منتشر شده بیشتر است و همه آن دستنوشتهها، البته اگر تا امروز از بین نرفته یا گم و گور نشده باشد، در زیرزمین خانه خودشان و در اختیار سیمین است. من خیلی تلاش کردم که یکجوری آنها را بهدست بیاورم، اما نشد و شاید درست هم نبود که بیشتر از آن پیگیری کنم. حالا نمیدانم سیمین با آنها چهکرده و میخواهد چهکار کند، خب حق دارم که از این بابت دلخور باشم.
گفتوگوی منتشر نشده با شمس آلاحمد
انگار قصد جان مرا کردهاید!/ احسان حضرتی
این مسألهای که شما به آن اشاره کردید، خیلی عجیب است، آيا واقعا جلال این تعداد آثار منتشر نشده دارد؟
بله! تعجببرانگیز است، اما حقیقت دارد و من این را تا حالا چندینبار گفتهام، ولی هیچ نتیجهای نداشته است.
شما از محتوای این آثار هم اطلاعی دارید؟ اصلا موضوع این دستنوشتهها مشخص هست؟ چون بههرحال مرحوم برادرتان در زمینههای گوناگونی از ترجمه و داستان گرفته تا مقاله و تکنگاری و... فعالیت میکرد. به نظرتان این حجم از نوشتههای منتشر نشده در چه حوزهای است؟
تا جاییکه من میدانم اینها همه روزنوشتهای جلال بوده که بهطور دقیق و مفصل، بیهیچ پردهپوشی یا به قول خودش «شهیدنمایی» قلمی شده است. البته جامعه ما هم هنوز به آن سطح از آگاهی نرسیده که تاب صراحت و شفافیت در بیان برخی مسائل را داشته باشد، اما بههرحال کسی که میخواهد جلال را بشناسد و درست هم بشناسد، باید این آثار را هم ببیند و بر اساس آنها داوری کند؛ بهخصوص اینکه ویژگیهای نثر جلال که این روزها خیلی هم دربارهاش صحبت میشود، مثل همان خصوصیات تلگرافی، شلاقی، عصبی، پرخاشگر، حساس، دقیق، تیزبین، صریح، صمیمی، حادثهآفرین، فشرده، کوتاه، بریده، و در عین حال بلیغ و چه و چه، بهتر از هر جای دیگر در این یادداشتها منعکس شده است.
انگار این قبیل شگفتیها در خاندان آلاحمد موروثی است؛ چون در مورد خود شما هم ابهامات و پرسشهای فراوانی وجود دارد که هنوز بهطور کامل برای جامعه شفافسازی نشده است. مثلا دوران فعالیت شما در شورای انقلاب فرهنگی یا عضویتتان در شورای سردبیری روزنامه اطلاعات. اگر میشود کمی هم در اینباره توضیح بدهید. اساسا چرا از شورای انقلاب فرهنگی انصراف دادید و چرا فعالیتهای اجتماعی شما از آن دوران به بعد افول کرد؟
شما انگار قصد جان من را کردهاید! (با خنده). بگذارید به همان اندازهای که تا حالا گفتهام و گفتهاند کفایت کنیم. کسی که میخواهد چیز تازهای بفهمد، باید از لابهلای همین گفتهها و آثار، مطلب خودش را در بیاورد. من الان حال خوبی ندارم و باید استراحت کنم. تا همینجایش هم کمی زیادهروی کردهام؛ چون پزشک معالجم مرا از فعالیت زیاد منع کرده است
با محمدرضا اسدزاده، شاگرد شمس
عشق او قلم بود و هدفش تکثیر جلال/ فاطمه داوودی
آشنایی محمدرضا اسدزاده با شمس آلاحمد به دوران نوجوانی و همکاری پدرش با شمس در روزنامه اطلاعات برمیگردد و کتاب «گاهواره» سرآغاز علاقهای میشود که در نهایت او را پای درس و بحث، شمس میکشاند؛ از کلاسهای تشکیل شده در حوزه هنری گرفته تا جلسات درسی که هر هفته بر سر مزار جلال تشکیل میشد.
این گفتوگو، کوتاه است و سعی میکند تنها جان کلام را منعکس کند؛ نه بیشتر!
آیا میشود از شمس آلاحمد سیمایی منفرد در ادبیات و عرصه نویسندگی معرفی کرد، یا او در سایه برادرش جلال شکل گرفته است؟
در عرصه ادبیات ما نویسندگان یا خودشان توانستند صاحب سبک یا مکتب باشند یا از مکتب یا ساحت دیگری پیروی کردهاند. بیتردید جلال خودش صاحب سبک بود، اما شمس صاحب یک سبک نوشتاری نبود و بیشتر تلاش کرد آثار جلال را زنده کند. همانطور که از نوشتهها و آثارش هم پیداست، در شیوه نگارش بهشدت تحت تأثیر سبک جلال هست. اما این به آن معنا نیست که نمیشود یا نباید شمس را از جلال جدا کرد. آثار بهجا مانده از او نشان میدهد که شمس، یک جریان و حرکت مستقل است که باید جدا شناخته شود، اما متأسفانه ما هربار سراغ شمس رفتیم یا سالمرگ جلال بود یا سالروز تولدش. هیچوقت بهخاطر خودش سراغ او نرفتیم. از اینرو شمس با جلال شناخته شد.
شما قطعا از نزدیک با منش و روش شمس در زندگیاش آشنا شدهاید. او چه مرامی را تعقیب میکرد؟
از آنجا که او در هر سه دهه پس از انقلاب از جانب گروههای مختلف تحت فشار بود، همواره با سختیهای زیادی دست و پنجه نرم میکرد و همین امر باعث شد بیش از هر چیز به شاگردپروری بپردازد. کلاسهایش هم از حالت رسمی خارج شد، تا جاییکه گاهی بر سر مزار جلال تشکیل میشد. این مسائل باعث شد، برخی گمان کنند شمس صرفا دلداده جلال است و از سایر نویسندگان غافل مانده. اما او همواره شاگردانش را بهسمت آثار نویسندگان گوناگون هدایت میکرد و اعتقاد داشت باید ما سبک و سیاق همه آنها را بشناسیم. سفرنامهنویسی نکته برجسته دیگری است که مختص او است. گرچه جلال هم سفرنامههایی داشت، اما گرایش اصلیاش داستاننویسی بود؛ در حالیکه از شمس میتوان بهعنوان یکی از بهترین سفرنامهنویسان معاصر نام برد. او علاقه بسیاری به سفر داشت و میگفت در سفر است که آدم هم خودش را میشناسد، هم خود را به دیگران میشناساند.
چه مسائلی بعد از انقلاب باعث کاهش فعالیتهای شمس شد؟
انقلاب، آدمها و مسلک خاص خودش را داشت. انقلابیون مسلمان (به تعبیر خودش) این آدم بیریش کراواتی تحصیل کرده در خارج را که از قضا اهل هنر و موسیقی و نقاشی و داستان هم بود، نمیپسندیدند. وقتی در روزنامه اطلاعات بود اخراجش میکنند، اما امام دستور میدهند او برگردد. اعتراض خیلی شدیدی صورت میگیرد که حاج احمدآقا در خاطراتشان آوردهاند که برخی نزد امام گفتند، مگر آدم قحطی بود که این آدم بیریش بیتقوا را گذاشتید سردبیر روزنامه اطلاعات؟ امام گفت شما نمیدانید او چه زحماتی کشیده است. وقتی عضو شورای عالی انقلاب فرهنگی شد، در این زمان کسی نزد امام آمد و گفت: این یک مارکسیست است. امام آن فرد را از اتاق بیرون کرد و گفت: چرا تهمت میزنی؟ من پدر و برادر او را میشناسم. اینها مسلمانند. خلاصه انقلابیون دگم که ذهن بستهای داشتند، تهمتهای زیادی به او میزدند. همان زمان، متن معروفش را نوشت که آنقدر تهمت و دروغ علیه خودم شنیدم که کاش جای جلال میمردم. به خیلیها هم بهواسطه دفاع او از انقلاب اسلامی میگفتند حکومتی شده؛ اما خودش میگفت: «من ادای انقلابی بودن درنمیآورم و دینفروشی نمیکنم. فقط برداشت خودم را از انقلاب اسلامی مینویسم. من از واقعیتی بهنام انقلاب اسلامی که در تاریخ رخ داده دفاع میکنم، اما معنی آن حکومتی بودن نیست.» در آن دوره او به آیتالله خامنهای نامهای نوشت و در آن مسائلی از جمله تهمتها و دروغها را مطرح کرد. از سویی خواست اجازه انتشار کتابهای جلال در نشر رواق را بگیرد. ایشان هم جواب بسیار جالبی دادند و نقش جلال را در تاریخ معاصر ایران بیان کردند. یکبار شخصا درباره این جریانات از او پرسیدم، گفت: «اگر من دینفروشی بلد بودم و میتوانستم ریش بگذارم و مثل خیلیها تسبیح بگردانم و به ظواهر اهمیت دهم، اینطور لگدمال نمیشدم، ولی من خودم بودم و هیچوقت نخواستم ادای انقلابی بودن را درآورم. من آنچه را که حس کردم حق است گفتم.»
معمولا افراد از وابستگیهای خونی و نسبتهای فامیلی بهخوبی استفاده میکنند. آیا شمس از این خویشاوندی بهرهای برد؟
او هرگز بهدنبال این مسائل نبود و سیر و سلوک خاص خودش را داشت. اگر چنین قصدی را داشت میتوانست سمتها و پستهای گوناگونی را بگیرد، اما وقتی رفت در شورای عالی انقلاب فرهنگی و دید حرفش تأثیری ندارد، استعفا داد. همین اتفاق در روزنامه اطلاعات هم افتاد. او خانواده بزرگی داشت که اگر بهدنبال استفاده از نامشان بود، چنین مهجور نمیماند. وقتی عضو شورای سرپرستی صدا و سیما شد، سریع بیرون آمد و گفت اینها دارند خلاف میکنند و نیروهای کارکشته را بیرون میکنند. حداقل میتوانست رییس یک شبکه شود، اما عشق او قلم بود و هدفش تکثیر جلال. اگر جلال در جامعه ما معرفی شد، مدیون شمس هستیم. از همه پستها استعفا داد و تا آخر عمر در انتشارات رواق کار کرد، بیآنکه بهدنبال استفاده از موقعیتش باشد، تنها برای آنکه خدمتی به فرهنگ این مرز و بوم کرده باشد