دوشنبه  04 ارديبهشت 1396 
[ هفته نامه پنجره شنبه ها بر روی کیوسک مطبوعات شهر تهران ]    
شماره مجله 272 >> مقاومت >> شماره صفحه مجله 50
غيور مردان پاکستان
سيدعارف‎حسين الحسيني، فرزند روح الله
نويسنده : صدرا حنيف

در سال 1350 و بعد از گذشت يک سال از شروع درس‎‎هاي ولايت فقيه يا حکومت اسلامي توسط سيدروح‌الله خميني (ره) در حوزه علميه نجف، حاکمان حزب بعث عراق طلبه‎اي پاکستاني را از نجف اخراج مي‎کنند. او به زادگاهش در پاراچنار برمي‎گردد، البته به‎همراه دست خطي از جانب امام خميني (ره). سيدعارف‎حسين الحسيني، روحاني مبارزي بود که در سال 1964 به نجف رفت و با تفکرات انقلابي امام (ره) آشنا شده بود و همين انگيزه، او را براي تحصيل در علوم ديني به حوزه علميه نجف کشاند. با اخراج از نجف و بازگشت به وطنش، شيعيان پاکستان را با حرکت انقلابي امام (ره) آشنا مي‎کند و در دوران انقلاب و جنگ همواره پشتيبان و همراه امام (ره) و مردم ايران مي‎ماند. در سال 1367 و بعد از شهادتش، امام (ره) در پيامي که به همين مناسبت صادر مي‎کنند، او را «يار وفادار اسلام و مدافع محرومان و مستضعفان و فرزند راستين سيد و سالار شهيدان (ع)» خطاب مي‎کنند. سيدعارف‎حسين الحسيني را مي‎توان ادامه‌دهنده راه علامه اقبال لاهوري دانست، گرچه تاثيرپذيري او از امام (ره) و انقلاب اسلامي از هر چيزي بيشتر است.

سال‎ها بايد مي‎گذشت که درخت انديشه و سلوک اجتهادي سيدعارف در فتنه سوريه و تقابل با جبهه استکبار ثمره دهد و بچه‎‎هايي از پاکستان و ديگر جا‎‎هاي پاکستان براي دفاع از حريم سيده زينب (س)، قد علم کنند؛ بچه‎‎هايي که خود را زينبيون مي‎خوانند و امروز با گذشت نزديک به سه سال از حضورشان در جبهه سوريه، اسمشان آن‌قدر تقدس يافته که قسمِ مردم سوريه شده و شجاعتشان زبانزد است. تيپي که، به‎عنوان تيپ هجومي و خط‌شکن، تنها 96 شهيد داده است.

ما در حين مصاحبه با اين بزرگ‎مردان ‎ـ‎ به شرط اينکه دستگاه ضبطمان را خاموش کنيم ـ مسائلي را شنيديم. دغدغه‎‎هايي اصيل که به ساختار فرهنگي و خلأ‎هاي موجود در جبهه سوريه مربوط مي‎شدند. آزادمردانه خودشان و جبهه خودي را نقد مي‌کردند، و به نقد‎ها فکر کرده بودند و راهکار داشتند.

تيپ زينبيون، سال‎‎هاي سال است که در غربت و مظلوميت، در پاکستان مورد ظلم دولت و وهابيون و طالبان و گروه‎‎هاي تروريستي و سرويس‎‎هاي اطلاعاتي غرب و شرق قرار گرفته است.

غربت زينبيون اما قصه غريبي است. زخم خوردن از دشمن، خيلي قابل پذيرش‌تر است تا زخم خوردن از دوست. چرا بايد کوچک‎ترين مشکلي در زمينه صدور رواديد براي بچه‎‎هايي ايجاد شود که تنها هدفشان از آمدن به ايران، سازماندهي و آموزش براي اعزام به سوريه است؟!

همين جريان تروريستي معارض در سوريه است که در داخل پاکستان عمليات‎‎هاي بسياري عليه مردم، ارتش و دولت انجام داده‎ که بايد در اين‎باره کار رسانه‎اي صورت بگيرد و افکار مردم ايران و پاکستان در اين زمينه روشن شود. وقتي آن‎‎ها پاي کار ايستاده‎اند، نبايد ما از جنگ رسانه‎‎اي عقب بنشينيم و احساس غربت و مظلوميت بچه‎هاي پاکستان را دوچندان کنيم.

 به گفته يکي از دوستان، «دو مظلوميت گريبان‎گير رزمندگان پاکستاني است. اول اينکه بعد از شهادت اين‎‎ها خانواده‎هايشان در پاکستان نمي‎توانند هيچ مراسم عزاداري بگيرند. هيچ شهيدي نمي‎تواند در پاکستان به‎عنوان شهيد مطرح شود، همه رسانه‎‎ها آن‎‎ها را به‎عنوان مجرم معرفي مي‎کنند. امکان فرستادن پيکر‎هاي مطهر شهدا به پاکستان وجود ندارد. متاسفانه دشمن در اين زمينه تلاش مي‎کند که بگويد اين‎‎ها به‎خاطر ايران دارند مي‎جنگند و بالاتر از ظلمي که دارد مي‎شود اين است که چهره اين‎‎ها را بد نشان مي‎دهند. داعش امروز، طالبان ديروز است و مزدور عربستان. و مظلوميت دوم اين است که هيچ کار رسانه‎اي در اين‎خصوص از طرف ايران صورت نمي‎گيرد. اين جهاد رزمندگان پاکستاني هم دفاع از حرم است و هم دفاع از خود پاکستان در مقابل تروريست‎ها».

در 24 ساعتي که با بچه‎‎هاي زينبيون بوديم، از تحليل‎‎هاي عميق‎شان از شرايط جبهه مقاومت و مسائل پاکستان و حتي مرزبندي‎‎هاي سياسي داخل ايران و تحليل‎‎هايي درباره انتخابات گذشته و آينده‌مان هم شنيديم، و برخلاف تصور بسياري از مردم و حتي بسياري از دوستان حزب‎اللهي، خبري از احساساتِ بريده از عقلانيت رحماني نبود. البته با آگاهي از پيشينه‎ تيپ زينبيون، اين مسئله خيلي هم دور از ذهن نمي‎توانست باشد. هسته اوليه اين تيپ، طلبه‎‎هاي پاکستاني جامعه المصطفي العالميه بوده‎اند. مسئول فرهنگي تيپ درباره آثار علامه اقبال لاهوري برايمان گفت و از توجهي که به دکتر شريعتي دارد. نکته جالبش اينجا بود که مي‎گفت چرا هنوز آثار شهيد مطهري و شريعتي در دسترس همه قرار نمي‌گيرد. در بين همين حرف‎ها بود که مسئله‌اي به ذهنم خطور کرد که نشات گرفته از نگاه عميق و نافذ بچه‎‎هاي
زينبيون بود.

 چند سال قبل در گفت‎وگويي که با يکي از رزمندگان جنگ ايران و عراق داشتم از او درباره روز‎هاي پاياني جنگ پرسيدم و اينکه بچه‎ها به چه‎ چيز فکر مي‎کردند، وقتي تقريبا مي‌ديدند جنگ تمام شده است؟ تصورشان از شهر چه بود؟ اصلا به اين فکر مي‎کردند بعد از هشت سال با چه مردمي و چه شهري مواجه مي‎شوند و قرار است چه‌کار کنند؟ خيلي ناباورانه بود، اما او در جواب همه سوال‎‎هاي من گفت: بله. بچه‎ها به اين مسائل فکر مي‎کردند. پس بايد به زينبيون هم حق بدهيم وقتي با خود فکر مي‌کنند که بعد از حل مسئله سوريه چه خواهد شد؟!