هفته نامه خبري تحليلي پنجره - شهريور دوم - 57
شماره مجله 57
  پر امتیازترین مطالب
4.9 سفياني مدرن  
4.9 روزگار فضل الله  
4 سكولاريزه كردن دين در ايران  
3.6 پيامدهاي سياسي فلسفه تاريخ آيت ا... جوادي آملي  
3.5 استراتژي وحدت  
  پر بیننده ترین مطالب
281 مغالطه هاي اصلاح‎طلبانه  
256 سفياني مدرن  
196 وحدت فقط عكس گرفتن با لبخند نيست  
161 روزگار فضل الله  
141 علوم انساني مبتني بر عقل شيعي  
  آرشيو دسته بندي محتواي مجله
ستون یک یادداشت سیاست
اقتصاد فرهنگ جامعه
هنر و ادبیات تاریخ گفتگو
  آمار سایت

امروز : 1246

ديروز : 4662

كاربران فعال : 72

  امتياز : 11  
از ابراهيم حاتمي‎كيا تا رضا اميرخاني
وقتي همه خوابيم ...

محمد آقاسي


علم مدرن و پسامدرن يا اثبات‎پذير بودن و ابطال‎پذير بودن گزاره‎‎ها در علم، چنان به دنياي امروز غلبه يافته كه ديگر در آن سخن گفتن از علم پيشامدرن و تمسك جستن به برهان، كار بيهوده و مهملي محسوب مي‎شود. به بيان تركي حمد (1383) سخن از فرهنگ جهاني است كه پايه‎‎هاي آن تنها بر يك منبع شناخت، يعني منبع تجربي استوار است؛ منبعي كه شالوده دانش مدرن را تشكيل مي‎دهد. پيروزي اين منبع شناخت و يكه‎تازي آن در سيطره فرهنگي در پي انقلاب سوم (انقلاب تكنولوژيك)، به‎معناي از ميدان به در رفتن هر منبع شناخت ديگري است كه تاب رقابت را نياورده است. روالي كه از فرانسيس بيكن آغاز شده و تاكنون ادامه دارد. نظامي مبتني بر حس و نفي هرگونه منبع شناخت ديگر و از اين‎روست كه نظام كمّي بر قواعد و رفتار علمي حاكم شده، تعداد مقالات به ارتقاء در سازمان علم كمك مي‎كند، تعدد رفرنس‎دهي در مقالات در حكم علمي بودن است، ميزان ديده شدن در مجامع علمي دليل علمي‎تر بودن و... .
اين امر را در بسياري از نوشته‎‎هاي علمي و غيرعلمي جامعه ايراني هم مي‎توان جست و اين يعني همه خوابيم و نمي‎دانيم به كدامين سمت و سو حركت‎مان مي‎دهند. تنفس در فضاي علم مدرن باعث مي‎شود تا ريشه‎‎هاي فرهنگي علم قطع و تنها، روشي عقلي محسوب كه با حس و تجربه همزاد باشد. اين هم زاويه‎اي جديد است به كتاب «نفحات نفت» اميرخاني. با اين نظرگاه، هم مي‎توان او را مدح كرد.
مشي و روال او در نوشته‎‎هاي غيررماني و غيرداستاني، بر پايه برهان و استدلال است و نه ميزان و تعدد رفرنس. اين همان نقطه فراموش شده جامعه علمي ماست. همين كتاب را به سنت ديرينه ساير كتاب‎هاي اميرخاني به برخي از اساتيد محترم داديم و با نگاهي گفتند كه چون منبع و مأخذ ندارد، قابل مطالعه نيست! اين مشي اميرخاني - چه دانسته اين كار را مي‎كند و چه ندانسته - ستودني است؛ چون ريشه در بوم ما و فلسفه و حكمت اسلامي دارد و سنتي پسنديده خواهد بود. درست مثل كاري كه در رمان‎نويسي دارد انجام مي‎دهد و تلاش مي‎كند به گفته خودش روايتي برگرفته از سياق روايت قرآني را به مخاطب عرضه كند، نه روايت مبتني بر تورات و زبور و انجيل. او همين امر را در «نشت نشا» فرياد مي‎زند - و كاش به همان اصلي كه در ذيل اشاره‎اي به آن خواهم كرد، پايبند مي‎بود.
اما همين‎جا بايد به مبناي كتاب او يا به عبارت صحيح‎تر از اصول موضوعه مباحثش ايراد گرفت كه در چرايي نگاشتن در صفحه 16 كتاب نوشته: «اين كتاب، نفحات نفت، در حقيقت همان جلد صفرم نشت نشا است! آن روز، منتقد هم سن كه حسب اتفاق در رشته هاي فني درس خوانده بود و كار مهندسي هم شغل اولش بود، به‎همراه دانشجويي كه جامعه‎شناسي خوانده بود، مرا راهنمايي كردند كه «داداش! تا وقتي شيرِ اتصال كارخانه خودروسازي به نفت وصل است، سؤال بومي توليد نمي‎شود.» و اين‎جاست كه بايد گفت كه اين همان نگاهي است كه فضاي مهندسي تشديدكننده آن است. همان نظر جدي به عالم محسوسات كه اگر علم بومي هم توليد شود، در حاشيه فرهنگ غرب توليد شده و برازنده انقلاب و جامعه انقلابي كه داعيه تمدن‎سازي دارد، نيست تا در اين علم بماند و يا چنين علمي بسازد و ذيل ديگران تعريف شود. براي توليد سؤال بومي احتياج به بازخواني علم غربي است و بازسازي علم اسلامي و حالا از اين‎جا مي‎توان به نسبت نفت و عدم توليد چنين علمي پرداخت.
او مثل هر كتابش بر كليدواژه‎‎هايي پافشاري مي كند، و در اين كتاب «مدير سه لتي» را محور بحث و بررسي خود قرار داده و آن را كه وابسته به شير نفت است و دولت را از اين زاويه نقد مي‎كند. قانون را «قانان» شده مي‎پندارد و از بيكارآفريني سخن مي‎گويد. ورزش را نفتي تحليل مي‎كند و به قصه و رمان و فيلم دفاع مقدس هم، وقتي نفتي بشوند، پرداخته است. حتي احزاب از قلم نفتي اين كتاب بي‎بهره نيستند و سرانجام مدل‎‎هاي توسعه را نيز بحث كرده است.
با اين مقدمه، به اول راه مي‎رسيم و اين‎كه از اين‎جا به بعد، نفحات نفت را چگونه بررسي كنيم؟ نفحات نفتي كه داستان نيست، يك نوشته و مقاله براي مجامع علمي هم نيست و مخاطب عام و خاص دارد و همين‎طور خوانندگان پر و پا قرص نويسنده، آن را دنبال مي‎كنند. هنوز زماني از انتشارش نگذشته در جامعه‎اي كه به‎طور ميانگين سي و چند دقيقه مطابق آمار رسمي مطالعه مي‎كنند و نزديك به سه ساعت تلويزيون مي‎بيند، به چاپ دوم و سوم مي‎رسد. نه اين كتابش كه باقي كتاب‎هايش هم به حدي پرفروش هستند كه به قول خودش ارتزاق نفتي نداشته باشد.
در مقايسه، لزوما قاعده «اين‎هماني» جاري نيست و دو طرف مقايسه شده شبيه و يا عين يكديگر نيستند، بلكه تلاش مي‎شود تا با مقايسه فهم بهتري نسبت به آن‎‎ها پيدا كرد. از اين‎رو مقايسه يك كارگردان مؤلف كه فهم درست تك اثر او در گرو درك مجموعه آثارش نهفته است - مثل ابراهيم حاتمي‎كيا - با رضا اميرخاني در اين نكته ظريف نهفته است كه براي بررسي «نفحات نفت» نه از ابتداي كتاب بلكه بايد از نخستين اثر او «ارميا» آغاز كرد. فهم كارگردان مولف و آثارش از لابه‎لاي آثارش شدني است، اما فهم نگاه او و دغدغه‎‎هاي اوست كه مي‎تواند ما را به لايه‎‎هاي زيرين اثرش راهنمايي كند. فيلم‎ساز مؤلف، از ابتدا اين قرارداد را با تماشاگر خود منعقد مي‎كند كه آن‎چه روايت خواهد كرد، نگاه خاص خود به منظور تبيين يك نگرش خاص است. چنين فيلم‎‎هايي برخلاف انتظار، آثاري به‎شدت پيچيده و چندلايه‎اند كه از عهده هر كارگرداني ساخته نيست. سينمايي به‎شدت خلاقانه و مبتني بر طراحي‎‎هاي بديع در مضمون و ساختار. مخاطب اين‎گونه فيلم‎‎ها بايد احساس كند كه به دركي تازه از مضمون آن نائل شده است. اين‎كه او چرا و چگونه و به چه موضوعي
پرداخته است.
با اين روال، مي‎توان خطوط فكري اميرخاني را در كتاب‎هاي پيشينش جُست، نگاه او را درك كرد و دغدغه‎‎هاي ذهني‎اش را يافت و پرسش‎هاي خودمان از او را پاسخ گفت. پرسش‎هاي بين‎الاذهاني كه شكل مي‎گيرد و در اين مدت، بار‎ها و بار‎ها از من و امثال من پرسيده مي‎شود. مثلا اين‎كه چرا اميرخاني نويسنده داستان و رمان بايد به پديده فرار مغز‎ها در «نشت نشا» بپردازد و يا جستاري در فرهنگ و مديريت نفتي كشور را ارائه دهد؟ خودش در صفحه 136 كتاب سرلوحه‎‎ها مي‎نويسد:
«مدرسه‎اي كه بوديم، گاهي وقت‎‎ها انشاي رفقا را مي‎نوشتيم. بعضي اوقات آن‎قدر در نخِ اين معرفت مي‎افتاديم كه فرصت نمي‎شد انشاي خودمان را بنويسيم. سال‎ها از آن روزگار گذشته است. اما هنوز هم بازي همان بازي است... بازهم مجبوريم انشاي ديگران را بنويسيم، چراكه نمي‎نويسند، و اين فرصت را از آدم مي‎گيرند تا انشاي خودش را بنويسد...» و اين يك خشوع هنرمندانه هم هست چراكه او درست پا جايي مي‎گذارد كه كسي نگذاشته و خوب هم اين كار را مي‎كند. كسي كه انتقاد مي‎كند چرا او براي فرار مغز‎ها مي‎نويسد، كتابي رساتر در اين باب پيدا كند تا او ننويسد و ما كه اصلا كتابي در اين زمينه نيافتيم. به‎علاوه اين‎كه كتاب پرفروش است و نسل جوان و دانشجو كه آينده‎سازانند مي‎خوانند و قطعا تأثير مي‎گيرند و بعد‎ها هم تأثير مي‎گذارند. اين نكته مثبت و نقطه قابل‎ اتكاي كار‎هاي اوست.
ولي مسئله اميرخاني چيست؟ خيلي واضح است كه او بومي مي‎پسندد و براي همين تلاش مي‎كند. پيشتر گفتم كه او از نگاه خود كتاب نفحات نفت را بر اين مبنا نوشته كه علت توليد نشدن مسئله بومي و سؤال بومي را شرح و بسط دهد. بخشي از كتاب نشت نشا را به‎عنوان تنها راهِ آب‎بندي به نام علمِ بومي اختصاص داده است و در صفحه 31 نوشته است:
«... ما حتي بايد روش‎شناسي علمي‎مان را نيز خود توليد كنيم تا براي يافتن جواب مجبور به توليد علم شويم. سال‎هاست كه باب توليد علمي در اين مملكت بسته شده است. از شور و نشاط علمي هيچ خبري نيست. دانشگاه‎‎هايي كه در آن علم توليد نشود و زوركي تدريس شود، بدل مي‎شوند به گورستان‎‎هاي علمي...» و در كتاب سرلوحه‎‎ها هم وظيفه خود را توليد قصه با رنگ و بوي ايراني مي‎داند كه همان توليد رمان بومي است. كتاب‎هايي هم كه از جنس مقاله بلند هستند را با اين دغدغه بومي شدن مي‎نويسد.
اما چرا اميرخاني كه ده روز با رهبر را مي‎نويسد، انتقادي مي‎نويسد؟ چرا چنين بي‎محابا نقدهايش را مطرح مي‎كند؟ و به گمان من راهبردي و كاربردي مي‎نويسد و دلسوزانه نقد مي‎كند. چرا راجع به بسياري از موضوعات به خودش اجازه اظهارنظر مي‎دهد؟ و مگر او رُمان‎نويس نيست؟ در «فرزندانِ زنِ زيادي جلال!» صفحه 208 كتاب سر لوحه‎‎ها از نسبت‎اش با آل احمد سخن به ميان آورده است و در ذيل بخش جلال و ما گفته: «ما كه مي‎گوييم يعني نويسندگان بعد از انقلاب... داستايوفسكي در جايي گفته بود ما همه از زير شنل گوگول به در آمديم. همين را محمود دولت آبادي در شكلي ديگر گفته بود كه ما همه در تاريك‎خانه هدايت ظاهر شديم. و بگذار من اين‎گونه بگويم كه ما همه فرزندان زيادي جلاليم! جلالي كه به ما آموخت روش روشنفكر ايراني بودن را...» و جلال منتقد بود و روشنفكر هست. چراكه مثل بقيه همين جامعه را نمي‎بيند و به‎دنبال بهين است. از اين‎روست كه از اميرخاني و امثال او نبايد انتظار مجيزگويي صرف حتي از سرباز سر چهارراه يك خيابان در شهرستان دورافتاده جمهوري اسلامي را داشت. كار ساده‎اي است تخطئه امثال اميرخاني و اَنگ چسبانيدن كه آن‎‎ها هم از مسير نظام يا حتي اسلام خارج شده‎اند! به‎راحتي مي‎توان او را هم خراب كرد. اما بايد فرقي باشد ميان ما و خان اَخته قاجار كه به گفته عبدالله مستوفي در كتاب شرح زندگاني من، به‎خاطر شرايط خاص زندگيش بسيار ديگران را تحقير مي‎كرد و از جمله، نويسندگان را «فرني‎خور» مي‎خواند و شما «كساني كه هنوز دهن‎شان بوي شير مي‎دهد» بخوانيد و بفهميد
2.8/5 ستاره ها (4)


نام
نام خانوادگي
پست الكترونيكي
متن

به نام پدر(ويژه نامه شماره 57)
يك زندگي بحث ‎برانگيز(ويژه نامه شماره 56)
حزب‎الله از نگاهي ديگر(ويژه نامه شماره 55)
بنده بزرگان بودن حق‎شناسي است(ويژه نامه شماره 52)
فلسفه به روايت فلسفه(ويژه نامه شماره 51)
براي تمام فصل ها(ويژه نامه شماره 50)
پيوندها
پاتوق كتاب