علم مدرن و پسامدرن يا اثباتپذير بودن و ابطالپذير بودن گزارهها در علم، چنان به دنياي امروز غلبه يافته كه ديگر در آن سخن گفتن از علم پيشامدرن و تمسك جستن به برهان، كار بيهوده و مهملي محسوب ميشود. به بيان تركي حمد (1383) سخن از فرهنگ جهاني است كه پايههاي آن تنها بر يك منبع شناخت، يعني منبع تجربي استوار است؛ منبعي كه شالوده دانش مدرن را تشكيل ميدهد. پيروزي اين منبع شناخت و يكهتازي آن در سيطره فرهنگي در پي انقلاب سوم (انقلاب تكنولوژيك)، بهمعناي از ميدان به در رفتن هر منبع شناخت ديگري است كه تاب رقابت را نياورده است. روالي كه از فرانسيس بيكن آغاز شده و تاكنون ادامه دارد. نظامي مبتني بر حس و نفي هرگونه منبع شناخت ديگر و از اينروست كه نظام كمّي بر قواعد و رفتار علمي حاكم شده، تعداد مقالات به ارتقاء در سازمان علم كمك ميكند، تعدد رفرنسدهي در مقالات در حكم علمي بودن است، ميزان ديده شدن در مجامع علمي دليل علميتر بودن و... .
اين امر را در بسياري از نوشتههاي علمي و غيرعلمي جامعه ايراني هم ميتوان جست و اين يعني همه خوابيم و نميدانيم به كدامين سمت و سو حركتمان ميدهند. تنفس در فضاي علم مدرن باعث ميشود تا ريشههاي فرهنگي علم قطع و تنها، روشي عقلي محسوب كه با حس و تجربه همزاد باشد. اين هم زاويهاي جديد است به كتاب «نفحات نفت» اميرخاني. با اين نظرگاه، هم ميتوان او را مدح كرد.
مشي و روال او در نوشتههاي غيررماني و غيرداستاني، بر پايه برهان و استدلال است و نه ميزان و تعدد رفرنس. اين همان نقطه فراموش شده جامعه علمي ماست. همين كتاب را به سنت ديرينه ساير كتابهاي اميرخاني به برخي از اساتيد محترم داديم و با نگاهي گفتند كه چون منبع و مأخذ ندارد، قابل مطالعه نيست! اين مشي اميرخاني - چه دانسته اين كار را ميكند و چه ندانسته - ستودني است؛ چون ريشه در بوم ما و فلسفه و حكمت اسلامي دارد و سنتي پسنديده خواهد بود. درست مثل كاري كه در رماننويسي دارد انجام ميدهد و تلاش ميكند به گفته خودش روايتي برگرفته از سياق روايت قرآني را به مخاطب عرضه كند، نه روايت مبتني بر تورات و زبور و انجيل. او همين امر را در «نشت نشا» فرياد ميزند - و كاش به همان اصلي كه در ذيل اشارهاي به آن خواهم كرد، پايبند ميبود.
اما همينجا بايد به مبناي كتاب او يا به عبارت صحيحتر از اصول موضوعه مباحثش ايراد گرفت كه در چرايي نگاشتن در صفحه 16 كتاب نوشته: «اين كتاب، نفحات نفت، در حقيقت همان جلد صفرم نشت نشا است! آن روز، منتقد هم سن كه حسب اتفاق در رشته هاي فني درس خوانده بود و كار مهندسي هم شغل اولش بود، بههمراه دانشجويي كه جامعهشناسي خوانده بود، مرا راهنمايي كردند كه «داداش! تا وقتي شيرِ اتصال كارخانه خودروسازي به نفت وصل است، سؤال بومي توليد نميشود.» و اينجاست كه بايد گفت كه اين همان نگاهي است كه فضاي مهندسي تشديدكننده آن است. همان نظر جدي به عالم محسوسات كه اگر علم بومي هم توليد شود، در حاشيه فرهنگ غرب توليد شده و برازنده انقلاب و جامعه انقلابي كه داعيه تمدنسازي دارد، نيست تا در اين علم بماند و يا چنين علمي بسازد و ذيل ديگران تعريف شود. براي توليد سؤال بومي احتياج به بازخواني علم غربي است و بازسازي علم اسلامي و حالا از اينجا ميتوان به نسبت نفت و عدم توليد چنين علمي پرداخت.
او مثل هر كتابش بر كليدواژههايي پافشاري مي كند، و در اين كتاب «مدير سه لتي» را محور بحث و بررسي خود قرار داده و آن را كه وابسته به شير نفت است و دولت را از اين زاويه نقد ميكند. قانون را «قانان» شده ميپندارد و از بيكارآفريني سخن ميگويد. ورزش را نفتي تحليل ميكند و به قصه و رمان و فيلم دفاع مقدس هم، وقتي نفتي بشوند، پرداخته است. حتي احزاب از قلم نفتي اين كتاب بيبهره نيستند و سرانجام مدلهاي توسعه را نيز بحث كرده است.
با اين مقدمه، به اول راه ميرسيم و اينكه از اينجا به بعد، نفحات نفت را چگونه بررسي كنيم؟ نفحات نفتي كه داستان نيست، يك نوشته و مقاله براي مجامع علمي هم نيست و مخاطب عام و خاص دارد و همينطور خوانندگان پر و پا قرص نويسنده، آن را دنبال ميكنند. هنوز زماني از انتشارش نگذشته در جامعهاي كه بهطور ميانگين سي و چند دقيقه مطابق آمار رسمي مطالعه ميكنند و نزديك به سه ساعت تلويزيون ميبيند، به چاپ دوم و سوم ميرسد. نه اين كتابش كه باقي كتابهايش هم به حدي پرفروش هستند كه به قول خودش ارتزاق نفتي نداشته باشد.
در مقايسه، لزوما قاعده «اينهماني» جاري نيست و دو طرف مقايسه شده شبيه و يا عين يكديگر نيستند، بلكه تلاش ميشود تا با مقايسه فهم بهتري نسبت به آنها پيدا كرد. از اينرو مقايسه يك كارگردان مؤلف كه فهم درست تك اثر او در گرو درك مجموعه آثارش نهفته است - مثل ابراهيم حاتميكيا - با رضا اميرخاني در اين نكته ظريف نهفته است كه براي بررسي «نفحات نفت» نه از ابتداي كتاب بلكه بايد از نخستين اثر او «ارميا» آغاز كرد. فهم كارگردان مولف و آثارش از لابهلاي آثارش شدني است، اما فهم نگاه او و دغدغههاي اوست كه ميتواند ما را به لايههاي زيرين اثرش راهنمايي كند. فيلمساز مؤلف، از ابتدا اين قرارداد را با تماشاگر خود منعقد ميكند كه آنچه روايت خواهد كرد، نگاه خاص خود به منظور تبيين يك نگرش خاص است. چنين فيلمهايي برخلاف انتظار، آثاري بهشدت پيچيده و چندلايهاند كه از عهده هر كارگرداني ساخته نيست. سينمايي بهشدت خلاقانه و مبتني بر طراحيهاي بديع در مضمون و ساختار. مخاطب اينگونه فيلمها بايد احساس كند كه به دركي تازه از مضمون آن نائل شده است. اينكه او چرا و چگونه و به چه موضوعي
پرداخته است.
با اين روال، ميتوان خطوط فكري اميرخاني را در كتابهاي پيشينش جُست، نگاه او را درك كرد و دغدغههاي ذهنياش را يافت و پرسشهاي خودمان از او را پاسخ گفت. پرسشهاي بينالاذهاني كه شكل ميگيرد و در اين مدت، بارها و بارها از من و امثال من پرسيده ميشود. مثلا اينكه چرا اميرخاني نويسنده داستان و رمان بايد به پديده فرار مغزها در «نشت نشا» بپردازد و يا جستاري در فرهنگ و مديريت نفتي كشور را ارائه دهد؟ خودش در صفحه 136 كتاب سرلوحهها مينويسد:
«مدرسهاي كه بوديم، گاهي وقتها انشاي رفقا را مينوشتيم. بعضي اوقات آنقدر در نخِ اين معرفت ميافتاديم كه فرصت نميشد انشاي خودمان را بنويسيم. سالها از آن روزگار گذشته است. اما هنوز هم بازي همان بازي است... بازهم مجبوريم انشاي ديگران را بنويسيم، چراكه نمينويسند، و اين فرصت را از آدم ميگيرند تا انشاي خودش را بنويسد...» و اين يك خشوع هنرمندانه هم هست چراكه او درست پا جايي ميگذارد كه كسي نگذاشته و خوب هم اين كار را ميكند. كسي كه انتقاد ميكند چرا او براي فرار مغزها مينويسد، كتابي رساتر در اين باب پيدا كند تا او ننويسد و ما كه اصلا كتابي در اين زمينه نيافتيم. بهعلاوه اينكه كتاب پرفروش است و نسل جوان و دانشجو كه آيندهسازانند ميخوانند و قطعا تأثير ميگيرند و بعدها هم تأثير ميگذارند. اين نكته مثبت و نقطه قابل اتكاي كارهاي اوست.
ولي مسئله اميرخاني چيست؟ خيلي واضح است كه او بومي ميپسندد و براي همين تلاش ميكند. پيشتر گفتم كه او از نگاه خود كتاب نفحات نفت را بر اين مبنا نوشته كه علت توليد نشدن مسئله بومي و سؤال بومي را شرح و بسط دهد. بخشي از كتاب نشت نشا را بهعنوان تنها راهِ آببندي به نام علمِ بومي اختصاص داده است و در صفحه 31 نوشته است:
«... ما حتي بايد روششناسي علميمان را نيز خود توليد كنيم تا براي يافتن جواب مجبور به توليد علم شويم. سالهاست كه باب توليد علمي در اين مملكت بسته شده است. از شور و نشاط علمي هيچ خبري نيست. دانشگاههايي كه در آن علم توليد نشود و زوركي تدريس شود، بدل ميشوند به گورستانهاي علمي...» و در كتاب سرلوحهها هم وظيفه خود را توليد قصه با رنگ و بوي ايراني ميداند كه همان توليد رمان بومي است. كتابهايي هم كه از جنس مقاله بلند هستند را با اين دغدغه بومي شدن مينويسد.
اما چرا اميرخاني كه ده روز با رهبر را مينويسد، انتقادي مينويسد؟ چرا چنين بيمحابا نقدهايش را مطرح ميكند؟ و به گمان من راهبردي و كاربردي مينويسد و دلسوزانه نقد ميكند. چرا راجع به بسياري از موضوعات به خودش اجازه اظهارنظر ميدهد؟ و مگر او رُماننويس نيست؟ در «فرزندانِ زنِ زيادي جلال!» صفحه 208 كتاب سر لوحهها از نسبتاش با آل احمد سخن به ميان آورده است و در ذيل بخش جلال و ما گفته: «ما كه ميگوييم يعني نويسندگان بعد از انقلاب... داستايوفسكي در جايي گفته بود ما همه از زير شنل گوگول به در آمديم. همين را محمود دولت آبادي در شكلي ديگر گفته بود كه ما همه در تاريكخانه هدايت ظاهر شديم. و بگذار من اينگونه بگويم كه ما همه فرزندان زيادي جلاليم! جلالي كه به ما آموخت روش روشنفكر ايراني بودن را...» و جلال منتقد بود و روشنفكر هست. چراكه مثل بقيه همين جامعه را نميبيند و بهدنبال بهين است. از اينروست كه از اميرخاني و امثال او نبايد انتظار مجيزگويي صرف حتي از سرباز سر چهارراه يك خيابان در شهرستان دورافتاده جمهوري اسلامي را داشت. كار سادهاي است تخطئه امثال اميرخاني و اَنگ چسبانيدن كه آنها هم از مسير نظام يا حتي اسلام خارج شدهاند! بهراحتي ميتوان او را هم خراب كرد. اما بايد فرقي باشد ميان ما و خان اَخته قاجار كه به گفته عبدالله مستوفي در كتاب شرح زندگاني من، بهخاطر شرايط خاص زندگيش بسيار ديگران را تحقير ميكرد و از جمله، نويسندگان را «فرنيخور» ميخواند و شما «كساني كه هنوز دهنشان بوي شير ميدهد» بخوانيد و بفهميد