1- معاني عقل
عقل، معاني و اصطلاحات متعددي دارد. اين معاني گاه اسم جنس براي ذات و عين است كه از انديشه و خرد بهره دارد و گاه اسم جنس براي وصف و معناي خردورزي و انديشيدن است. معناي اول كه اسم ذات است، در برخي از اصطلاحات براي دلالت بر ذاتي به كار ميرود كه به حسب ذات و كار خود مجرد و غيرمادي است.
عقل هنگامي كه اسم معنا باشد در دو معناي عام و خاص به كار ميرود. در معناي عام بر مطلق انديشيدن و بر هر نوع كار ذهني و علمي اطلاق ميشود. عقل در اين معنا ابزار براي هر نوع شناخت و تلاش ذهني و علمي است. هم ابزار شناخت امور كلي و غيرطبيعي و هم ابزار شناخت جزئي و يا كلي امور حسي و تجربي است. عقل در معناي عام، وسيلهاي است كه هم جامعه علمي براي شناخت علمي از آن استفاده ميكند و هم عموم مردم در شناخت عرفي و عمومي خود از آن بهره ميبرند.
عقل در معناي خاص فقط در تأملات فكري و فعاليتهاي روشمند علمياي به كار ميرود كه به ادراك حقايق عام و كلي ميپردازد. عقل در اين معنا از روش قياسي - برهاني استفاده ميكند و به تناسب موضوعات و نوع احكامي كه صادر ميكند، به دو قسم نظري و عملي تقسيم ميشود. عقل نظري به شناخت روشمند هستيها ميپردازد و عقل عملي شناخت روشمند كلي نسبت به ارزشهاست و احكام تجويزي صادر ميكند.
براي عقل به تناسب معاني مختلف و كاربردهاي متفاوت آن، اصطلاحات گوناگوني وجود دارد.
عقل در معناي عام خود هنگامي كه به شناخت امور جزئي بپردازد، عقل جزئي ناميده ميشود. به عقل در معناي عام هنگامي كه توسط عموم مردم، در ارتباطات و شناخت عمومي به كار برده ميشود، عقل جمعي يا عقل عرفي گفته ميشود.
2- عقل تجربي و ابزاري
امور جزئي طبيعي را گاه با سطحي از عقلانيت كه در عرف و شناخت عمومي وجود دارد ميشناسيم، و گاه با دقت و تأملي كه جامعه علمي به كار ميبرد، يعني به روش علمي شناسايي ميكنيم. جامعه علمي به دنبال شناخت كلي و عامي است كه بر پديدههاي طبيعي و جزئي نيز صادق باشد. سطحي از عقل كه ابزار شناخت كلي و عام پديدههاي طبيعي است، عقل ابزاري و يا تجربي ناميده ميشود.
علت ابزاري ناميدن اين سطح از عقل و عقلانيت اين است كه انسان به وسيله علم حاصل از آن، قدرت تسلط بر طبيعت را پيدا ميكند و به اين دليل نيز آن را عقل تجربي ميگويند كه اين سطح از عقلانيت بدون آزمون حسي و بدون كمك از حس، فعاليتي نميتواند داشته باشد.
درباره خصوصيات عقل تجربي و ابزاري و نسبت آن با عقل عرفي و يا عقل نظري و عملي سه ديدگاه اصلي وجود دارد.
اول: رويكردهاي حسگرايانه و پوزيتيويستي به معرفت و علم؛ اين ديدگاه به دليل مباني معرفتشناختي خود عقل تجربي را مستقل از عقل عرفي و جمعي ميداند. و آن را يا به روش استقرايي به شناخت حسي بازميگرداند و يا آنكه دخالت آزاد ذهن را تنها در مقام شكار و در حد ارائه گزارههاي كلي آزمونپذير مجاز ميداند و داوري علمي را همچنان بر عهده دادههاي حسي از واقعيت قرار ميدهد.
دوم: رويكردهاي مابعد تجربي و پسامدرن به علم؛ اين رويكردها ديدگاه فوق را بهلحاظ منطقي مردود و غيرقابل قبول ميدانند. براساس اين ديدگاه كه از دهههاي پاياني قرن بيستم گسترش يافت، عقل تجربي و ابزاري در همه حال از گزارههايي بهره ميبرد كه فاقد خصلت آزمونپذيري هستند. اين ديدگاهها معتقدند عقل ابزاري و تجربي، اين دست از گزارهها را كه در ساختار معرفت علمي دخيل هستند از عقل عرفي و شناخت عمومي جامعه يعني از محيط فرهنگي و تاريخي خود اخذ ميكنند. براساس رويكرد مابعد تجربي، شناخت تجربي به لحاظ منطقي، هويت شناختاري و حكايت از واقع را از دست داده و صورتي تاريخي و نسبي پيدا ميكند.
سوم: رويكردهاي عقلي و فراعقلي به معرفت علمي؛ رويكردهاي عقلي كه به لحاظ تاريخي قبل از غلبه حسگرايي نيز وجود داشتهاند، شناخت علمي را به شناخت حسي محدود و مقيد نميكنند و شناخت عمومي و عقل عرفي را نيز پايگاهي مطمئن و حقيقي براي شناخت تجربي و ابزاري نميدانند.
3- متافيزيك و علوم عقلي
ديدگاه حسگرايانه و پوزيتيويستي، هر نوع شناختي را كه منشأ حسي نداشته باشد و يا از طريق حس در معرض داوري قرار نگيرد، فاقد ارزش علمي ميداند. به همين دليل هم شناخت تجربي را به شناخت حسي ارجاع ميدهد و هم شناخت عقلي را در صورتي كه مصداقي حسي و آزمونپذير نداشته باشد، معتبر نميداند و هم شناخت عمومي و عرفي را در مواردي كه هويتي تجربي و آزمونپذير نداشته باشد، غيرعلمي و بيارتباط با معرفت علمي ميخواند. از ديدگاه حسگرايانه، معناي مقبول عقلانيت چيزي جز عقلانيت تجربي و ابزاري نيست. اين نوع از عقلانيت نيز هويتي محسوس و آزمونپذير دارد. از اين ديدگاه، عقل بهعنوان يك ابزار مستقلي كه به شناخت حقايق كلي و عام بپردازد و بتواند مستقل از حوزه محسوسات نيز توان دادرسي داشته باشد، كلمهاي مهمل و بيمعناست و اگر هم معنايي براي آن باشد، نه استفاده علمي دارد و نه علم ابزاري و تجربي، به آن نيازي دارد. ديدگاه عقلگرايانه برخلاف ديدگاه قبل، اولا: معناي خاص عقل را قبول دارد؛ يعني خردورزي و انديشيدن درباره معناي عام و كلي را معنايي ممكن و محقق ميداند و ذاتي را كه داراي اين وصف باشد، بهلحاظ وجودشناختي، موجودي مجرد ميشمارد. ثانيا: اين معنا را به افق معرفت حسي تقليل نداده و بازنميگرداند و بلكه درك كلي و عام عقلي را به حسب ذات خود غيرمحسوس ميداند. ثالثا: شناخت حسي را زمينهساز انتزاع برخي از معاني كلي كه مربوط به آنها هستند ميداند؛ يعني در نظر آنها عقل در شناخت بخشي از معاني كلي كه فاقد فرد محسوس هستند، مستقل از حس عمل ميكند. رابعا: در اين ديدگاه، شناخت با فعاليت اين معناي از عقل پيوند ميخورد، يعني شناخت تجربي و ابزاري نيز بدون استفاده از خرد و انديشهاي كه ادراك معاني كلي ميكند صورت علمي نمييابد.
در نگاه عقلگرايانه، عقل تجربي عقلي است كه به شناخت علمي امور طبيعي ميپردارد و اين عقل بخش نازل عقل نظري است. زيرا عقل نظري به شناخت هستيها ميپردازد و شناخت حقايق طبيعي، شناخت هستيهاي محسوس است و عقل نظري در شناخت امور محسوس هم به كمك حس نيازمند است و هم به برخي از اصول و مباني غيرمحسوس محتاج است كه از بخش ديگر عقل نظري فرا ميگيرد. بخشهاي تجربي و غيرتجربي عقل نظري ، برخي به قلمرو مسائل رياضي ميپردازند و بعضي ديگر ناظر به مسائل عام و مطلق وجود هستند ؛ بخش اخير را ميتوان عقل متافيزيكي ناميد و رهاورد اين بخش از عقل، علم متافيزيك يا فلسفه بهمعناي خاص است.
در ديدگاه عقلگرايان، علم تجربي و ابزاري، اصول و مبادي خود را نبايد از شناخت عمومي و عقل عرفي بگيرد بلكه بايد از متافيزيك و ديگر علوم، و از عقلانيت مربوط به آن مراتب دريافت كند.
4- عقل و علوم اجتماعي
جامعهشناسي بهعنوان يك معرفت علمي وامدار عقل و عقلانيتي است كه در يابنده و توليد كننده آن است. تا هنگاميكه رويكرد پوزيتيويستي به علم، جامعه علمي را در تسخير خود داشته باشد، عقل ابزاري و تجربي با تفسير پوزيتيويستي از آن بهعنوان مهمترين و بلكه تنها ابزار معرفتي براي علم اجتماعي شناخته ميشود.
جامعهشناسي پوزيتيويستي قرن نوزدهم به دليل اينكه موضوع علم اجتماعي را نيز مانند موضوعات طبيعي ميپنداشت، و به معناداري رفتارها و كنش هاي انساني توجهي جدي مبذول نميكرد، تمركز خود را به عقل ابزاري و تجربي، محدود ميساخت. عقل ابزاري در نگاه پوزيتيويستي به شناخت حسي تقليل مييافت و مستقل از ديگر حوزههاي معرفتي پنداشته ميشد.
جامعهشناسي تفهمي در نيمه اول قرن بيستم با آنكه به تعريف پوزيتيويستي علم پايبند بود، به خصلت معناداري كنشهاي انساني، و در نتيجه به تفاوت موضوعي علوم طبيعي و علوم انساني پي برد. به همين دليل، اين نوع از جامعهشناسي نسبت به ذهنيت كنشگران و در نتيجه نسبت به ذهنيت عمومي و اجتماعي، يعني به شناخت عمومي و عقل عرفي و جمعي نميتوانست بيتوجه باشد. پس جامعهشناسي تفهمي علاوهبر عقل تجربي از عقل عرفي و عمومي نيز استفاده ميكند و لكن نكته مهم اين است كه معاني اجتماعي و عقل عرفي و جمعي در ساختار علمي جامعهشناسي تفهمي دخيل نيست و تنها در محدوده موضوع اين جامعهشناسي حضور جدي دارد.
جامعهشناسي انتقادي خصوصا پس از آنكه از ميراث و يا دستاورد مباحثات فيلسوفان علم در نيمه دوم قرن بيستم بهره ميبرد، استقلال عقل تجربي از حوزه عقل عرفي و عمومي را نميپذيرد. اين نوع از جامعهشناسي با آنكه از عقل و علم تجربي استفاده ميكند، آن را در دامن شناخت و عقل عرفي ميبيند. بنابراين عقل عرفي ابزار و يا حتي منبعي است كه برخلاف جامعهشناسي تفهمي در حد ابژه و موضوع علم جامعهشناسي و علوم اجتماعي متوقف نميشود بلكه در سطح سوژه و ساختار ذهني معرفت علمي فعال ميشود.
نكته قابلتوجه اين است كه در جامعهشناسي پوزيتيويستي - تفهمي و انتقادي، اثري از حضور عقل متافيزيكي و عقل عملي و مانند آن نيست. اينك جاي اين پرسش باقي است كه حضور اين حوزههاي عقلي چه نوع دانش و علم اجتماعي را پديد ميآورد؟